معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
282
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
برنمىداشت گفت با اين درمى چند ناسره خريدارى اين گوهر از هر نتوان كرد از ترددى كه داشت در خريدن وى تسكين يافت برادران گفتند : يا مالك ما را مقصود نه بهاست بلكه مراد ما خلاصى از بلاست ، اين غلامى است بعيوب بسيار مبتلا و بصفات ذميمه موصوف ، در امر بها و قيمت وى مساهله مىنمائيم ، و هر چه دارى قبول مىكنيم و غلام را به تو مىسپاريم . تقريب - اين قصّه بدان ماند كه فردا بنده را از چاه لحد بيرون آرند ، و بساط معدلت بگسترانند ، و شادروان سياست بسط كنند ، و بهشت را يوسفوار حاضر گردانند ، مفلسان بر مثال مالك ذعر گويند : كه در كيسهء اعمال هيچ نقدى كه ثمن جنّت تواند بود نيست ، و دل از بهشت و درجات وى به حسرت تمام بردارند خطاب ربّ ارباب دررسد ، كه اى بندگان من نظر كنيد كه هيچ نقد شكستهء نياز ، در ته كيسهء راز شما مانده است ؟ ثمن بهشت همان پسنديده است ، يك شعله از سوز سينه و يك قطره از آب ديده در ثمن چمن جنت كافيست به همان مقدار هشت بهشت با اقطاع آن بشما تسليم نمايم . لطيفهء ديگر هم در اين كلمه شريفه - نقلست : كه چون رسول اللّه اين آيه بر - خواندى كه « وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ » فرمود سبحان اللّه چه ارزان فروختند پيغمبر خدا را . در اين باب نقلى در غايت لطافت بشنو - در بعضى از تفاسير به نظر اين فقير چنين آمده كه روزى عيدى بود و صغار و كبار ، بفراغ بال ، بنشاط و انبساط اشتغال مىنمودند ، حضرت رسول ( ص ) از مصلى بازگشته بودند ، در راه جمعى از كودكان دست در دامن حضرت سيّد انس و جان زده گفتند : يا رسول اللّه روز عيد است ما را جوز مىبايد تا چنانچه رسم است با يكديگر بازى كنيم ، حضرت رسول از آنجا كه كمال شفقت و خلق عظيم وى بود ، فرمود : اى كودكان چيزى همراه ندارم ، مرا به كس فروشيد تا شما را جوز دهد ، ايشان همچنان دامن مبارك آن حضرت از