معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
269
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
رجعنا الى القصة چون مالك ازين واقعه واقف گشت بر سر چاه دويد صورت حال دانسته گفت : اين آن دولتست ، كه بعد از پنجاه سال طلبكارى به دستيارى عنايت پروردگارى جلّ ذكره به آن مستسعد گشتهام ، و بعد از آن در اخفاى آن كوشيده ، او را پوشيده به ميان قافله آوردند ، كاروانيان اطلاع يافته بجانب مالك بشتافتند ، و سياره چون ستاره بگرد آن ماه درآمدند ، و از احوال يوسف تفحّص نمودند و گفتند يا مالك اين غلام از كجا آوردى گفت : اين بضاعتى است كه دوستى به من تسليم نمود تا براى وى بفروشم ، گفتند اى مالك اين به غلامان نمىماند ، بلكه با بناى ملوك بيشتر مشابهت دارد ، ظاهرا كه اين فرزند ارجمند را بر سبيل سرقت از ميان قبايل بيرون آوردهاند ، و اكنون به بهانهء بضاعت مىخواهى كه او را وسيلهء جاه و مكنت خويش گردانى ، ميان ايشان مخاصمت پديد آمده ، و آوازه بلند كرده بودند . و گويند كه هر روز وقت چاشتگاه كه زورق زرين آفتاب ، درين درياى معلق سپهر « 1 » روان گشتى و از سطح ممرّد آسمان و شمع جهانافروز ، عكس تباشير نور بر فرش ممهّد زمين افكندى ، يهودا بر سر آن چاه آمدى و از حال برادر تفحّص و تجسّس كردى ، و آن غمزدهء وحشتكدهء چاه را در آن حسرتآباد تنهائى و كلبهء بينوائى پرسيدى ، و احوال آن شكسته خاطر را تفقّد نموده ، با ديدهء پرآب و سينهء پرتاب بازگشتى ، و روز چهارم كه بر دستور معهود بر سر چاه آمد چاه را از وجود آن ماه
--> ( 1 ) - د : شهپر روان گشتى .