معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

231

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

[ حكايت حسن بصرى و كودكى كه مادر از منزل رانده بود و شفاعت وى نزد مادر و بيان عرفانى آن ] نقلست : كه روزى امام انام « 1 » حسن بصرى در راهى مىرفت ، كودكى را ديد كه بر سر راهى نشسته بود و مىگريست . گفت : اى كودك سبب گريه چيست ؟ گفت : اى امام مسلمانان مادرم مرا از خانه بيرون كرده و هرجا كه مىروم هيچ‌كس مرا در باز « 2 » نمىكند ، امام « 3 » همان‌جا بنشست و بر موافقت كودك « 4 » در گريه شد و گفت : كودكى را كه مادر مىراند هيچ جا بار نمىيابد ، كسى را كه حضرت عزّت عياذا باللّه براند كجا بار يابد ، بعد از آن امام خواست كه از وى درگذرد و برود ، كودك دست در دامن امام زد ، و گفت يا امام المسلمين چه شود كه اگر شفيع من گردى تا مادر از من راضى شود ، امام دست كودك گرفته بدر سراى مادر آمد ، و زبان به شفاعت بگشاد تا از فرزند خوشنود شود ، مادر كودك گريان شد و گفت « يا امام نعم الشفيع انت » اما پيش از تو نيز شفاعت آورده‌اند « 5 » « اولادنا اكبادنا » و اين فرزند مرا شفاعت كرده‌اند ، اما اى امام مسلمانان مدتيست كه او را از بازى منع مىكنم ، منزجر نمىشود اكنون اى شيخ واقف باش كه اگر ديگر بىاجازت من از خانه بيرون آيد ، و ببازى اشتغال نمايد ازو علقه مادر و فرزندى قطع كنم . شيخ گفت بلى چنين باشد . گفت يا امام بر مضمون آنچه گذشت بر مكتوبى ثبت فرماى تا ديگر با كودكان بازى نكند ، و اگر كند وى نه فرزند من باشد و من نه مادر وى . امام مكتوبى بنوشت و مادر دست كودك گرفته با خود به خانه برد ، ساعتى امام منتظر در گوشه بنشست ناگاه ديد كه كودك از در خانه بيرون دويد و با كودكان محله ببازى مشغول گشت مادر از وى روى دركشيد ، و در به روى وى دربست ، چون كودك از بازى بازپرداخت و كودكان هر كدام روى به خانهء خود آوردند و او تنها بماند بدر خانهء مادر آمد ، هر چند در را بكوفت مادر در نگشاد ، روى بدر سراى هر يك از اهل

--> ( 1 ) - د : روزى حسن بصرى . ( 2 ) - د : باز نمىدهد . ( 3 ) - د : حسن بصرى . ( 4 ) - د - ح : او نيز در كريه شد . ( 5 ) - د - الف : شفعاء .