معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
228
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
از معاملات ناپسنديدهء خود بازگرد جوان گفت : من در اين درگاه بىاعتبار شدهام ، بارها توبه كرده و باز شكستهام اكنون من سخن توبه گفتن نمىآرم ، اگر شما قدم شفاعتى پيش مىنهيد و اثر قبول مشاهده مىفرمائيد من خود توبه را آمادهام . حسن « 1 » بجانب آسمان توجه نموده واقعهء جوان و توبه وى معروض جناب قدس گردانيد ، هاتفى آواز داد كه « جرّبناه « 2 » مرارا وجدناه كذّابا » بارها او را آزموديم بىوفا يافتيم ، چون امام اين سخن از هاتف بشنيد از سر بالين برخواسته بيرون آمد ، بيچاره جوان از سر حسرت روى سوى مادر كرد و گفت : اى مادر اگر چه ظاهر را به معصيت آلودهام اما باطن از خبث شرك و لوث كفر بيزارم در ايمان صادقم ، و بكمال كرمش واثق ، اكنون وصيّتم با تو آنست كه چون مرغ روح من از قفس قالب پرواز كند روى مرا بر خاك نهى و موى سفيد خود بگشائى و مرا از حضرت حق سبحانه و تعالى درخواست نمائى ، شايد كه از گناه من درگذرد و مرا به تو بخشد جوان چون وصيّت بتقديم رسانيد قالب تهى كرد ، پيرهزن وصيّت بجاى آورد آوازى شنيد كه « يا ايّتها المرأة انّ اللّه تعالى قد رحم ولدك و وهب لك ذنبه » . لطيفهء ديگر : فرمود « جاؤُ أَباهُمْ » مىگويد سبحانه و تعالى كه هر چند به نسبت با پدر بىوفائى نمودند و در جفاكارى فزودند ، امّا هنوز نسبت پدر فرزندى ميان ايشان قايم بود ، پدر پدر ايشان بود و ايشان فرزند وى كذلك بندهء عاصى هر چند طريق جفاكارى رود همچنان حضرت خداوند تعالى جل و علا خداى وى باشد و وى بنده او و اين نسب ميان ايشان منقطع نگردد و نقلست : كه مردى نزد حضرت رسالت آمد و گفت يا رسول اللّه شما را ادعيه و اوراد بسيارست و من مردى عاجزم و استحضار آن به تمامى نتوانم ، مىخواهيم كه بتعليم كلمهء مرا از همه مستغنى سازى ، يعنى كلمهء بياموزى ، كه چون به گفتن مبادرت نمايم چنان باشد ،
--> ( 1 ) - د : امام . ( 2 ) - د : خبرناه .