معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
207
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
مىخواهم كه معالجهء آن كرم كنى ، گفت يا سرى « خلّى عنّى فانّه غيور لا يراك تساكن غيره فتسقط عن عينه » گفت يا سرّى با من مياميز كه وى بس غيور است ترا به بيند كه با غير انس گرفتهء و بدان « 1 » از نظر وى بيفتى . لمؤلفه چه چشم از غير بردوزى « 2 » همه ديدار او بينى * ز ذرات جهان تابان همه انوار او بينى ز مرآت جهان بارى توان عكس رخش ديدن * اگر بىپرده نتوانى كه در رخسار او بينى درون قصر دل در رو كه تا از وى خبر يا بى * بسرّ خود نكو بنگر كه تا اسرار او بينى توئى ظاهر توئى مظهر توئى ناظر توئى منظر * بحبيب خود فروكن سر كه تا ديدار او بينى « فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ » چون ببردند برادران مر يوسف را و اتفاق كردند « 3 » كه او را در چاه افكنند « وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا » و وحى كرديم ما بيوسف كه تو خبر دهى برادران را به اين امر كه با تو پيش بردند « وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ » و ايشان را خبر نبود « فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ » . در اتصال اين آيه به آيه متقدمه محتاجيم به اضمارى ، و تقدير چنين است كه چون برادران گفتند كه « لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ فاذن له و ارسله معهم » يعنى بعد از عذرى برادران ، يعقوب مر يوسف را اذن فرمود و با ايشان روان كرد ، پس چون مر او را بردند و اتفاق
--> ( 1 ) - د - الف : بدان مقدار . ( 2 ) - د : بر بندى . ( 3 ) - د : بر اينكه او را .