معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

191

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

آورد روبيل بضرب و طرد از خودش دور كرد روى بهر كدام كه آورد ، با وى همين معامله پيش بردند چون يوسف دانست كه برادران ، بر قتل جازم گشته‌اند دست تظلم در دامن ترحم يهودا زده گفت : اى برادر پدر مرا به تو سپرده و اعتماد بر اشفاق تو كرده ، بگوى گناه من چيست ، و تقصير من كدامست ، اخوان در جواب مىگفتند : « وجودك ذنب لا يقاس بذنب » . درين وقت يوسف خنده‌اى زد ، يهودا پرسيد كه اين حال كه ترا پيش آمده است چه جاى خنده است يوسف گفت : موجب خنده آنست كه ميان من و اللّه تعالى سرّى است كه انبساط من از آنست . يهودا گفت آن سرّ كدامست گفت : هر بار كه در شما برادران مىديدم بشما مىنازيدم كه مرا چنين برادران رفيق و شفيق‌اند ، كه در قوّت و شدت يكتا و بىهمتااند ، و هيچ دشمن را بامداد و معاونت اين برادران بر من دست تعدى « 1 » دراز نتواند شد ، اكنون بشومى آن اعتقاد فاسد و اعتماد كاسد بوده است كه حقّ تعالى شما را بر من مسلط گردانيد ، تا بيقين بدانم كه اعتماد به حفظ و حمايت حقّ جل و علا بايد كرد ، و هيچ‌كس غير اللّه تعالى اعتماد را نشايد ، به اين سخن اندك رحمى در دل يهودا درآمد و يوسف را در زير دامن خود گرفته ، در كنف حمايت درآورد ، و ديگران را از قتل و ضرب وى منع مىكرد ، برادران گفتند : يهودا مگر از عهد خود رجوع كردهء و يا از سر پيمان خود برگشته‌اى ، گفت اين عهد عهدى است كه رجوع از وى بهتر است از وفا نمودن ، و اين همان پيمان است كه شكستن آن درست‌تر است از پيوستن ، تا مادام كه جان در تن من است ، نگذارم كه بتيغ كينش مقتول سازيد و از سرير حيات زندگانيش معزول گردانيد ، و او مردى بود كه چون شير حميتش « 2 » پنجهء سياست بركشيدى ، پيل‌تنان ميدان شجاعت از صولت هيبتش چون ثعالب در غار خمول و زاويه ذهول مختفى گشتى ، و چون گل رويش از شعلهء آتش غضب سرخ گشتى ، موى اندامش چون پيكان خار بر تن

--> ( 1 ) - ح : دست تعدى نباشد . ( 2 ) - ح : هميتش .