الملا فتح الله الكاشاني
92
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )
ذلِكَ آن ترك اولى كه از آن استغفار كرد يعنى از ترك ندب او درگذشتيم و ثوابى كه مترتب ميشد بر آن فعل مندوب به او عطا فرموديم وَ إِنَّ لَهُ و بدرستيكه مر او را عِنْدَنا نزديك ما لَزُلْفى هر آينه مرتبهء قربست و كرامت وَ حُسْنَ مَآبٍ و مر او راست نيكوئى بازگشت در بهشت و مخفى نيست كه استغفار داود بر سبيل انقطاع بود از ما سوى و توجه تام بمولى و غايت ذلت و خضوع بعبادت سجود براى معبود و بعضى از مفسران اهل خلاف و قصهخوانان اين قصه را بر وجهى ايراد كردهاند كه عقل و شرع از آن ابا ميكنند و تفصيل اين كلام و ابطال اقوال مخالفان در اين باب على الوجه التمام در منهج الصادقين سمت تحرير يافته و اليه المرجع و حسن مآب القصه چون داود توجه تمام نمود به حضرت مولى تعالى و منقطع شد از جميع ماسوى حق تعالى منصب خلافت را به او عطا و ارزانى نمود و فرمود كه . يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ ايداود بدرستى كه گردانيديم ما ترا خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ جانشين در روى زمين يعنى تدبير امور بندگان را در كف كفايت تو نهاديم همچنانكه سلاطين غير خود را خليفه و جانشين خود ميگردانند در بعضى بلاد و تدبير آن بلاد را به دو تفويض ميكنند فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ پس حكم كن ميان مردمان بِالْحَقِّ براستى و درستى يعنى بر وفق امر ما اشيا را در موضع خود وضع نما وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى و پيروى مكن هواى نفس و آرزو هاى او را كه اگر تابع نفس شوى و بخلاف حكم حق ميل و محابا كنى فَيُضِلَّكَ پس گمراه سازد ترا هواى نفس و بگرداند ترا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ از راه خدا و طريق حق و عمل نكنند به آن إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ بدرستيكه آنان كه گمراه شدند از راه حق لَهُمْ مر ايشانراست عَذابٌ شَدِيدٌ عذاب سخت بِما نَسُوا بسبب آنكه فراموش كرده بودند يَوْمَ الْحِسابِ روزشمار و جزاى كردار او را و اعراض نمودهاند از ذكر آن يعنى به جهت مخالفت حق و پيروى هواى نفس از ياد آخرة غافل شدند كه اگر متذكر آن ميبودند ملازمة حق و هوا ميكردند به عكس پس پيروى حق كن كه طريق عدلست و تبعيت طريق ضلالت در راه باطل مكن كه نقص ارادهء حضرت خالق است همچنانكه ميفرمايد . وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ و نيافريديم آسمان و زمين وَ ما بَيْنَهُما و آنچه ميان آنهاست باطِلًا آفريدنى عبث و بىفايده كه غرض بدان مرتب نشود و در او حكمتى و مصلحتى نباشد بلكه براى آنكه استدلال كنند براى وجوب