الملا فتح الله الكاشاني

73

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى )

سخن كردن نداشتيم ملك لشكر را بآنجانب فرستاد هر چند تجسس كردند او را نيافتند بازگشتند ملك گفت بحيله او را بايد گرفت پس پنجاه مرد را به فرستاد تا نزد او اظهار ايمان كردند و او را گرفته نزد ملك آوردند الياس گفت بار خدايا اگر اينها قصد كيد دارند همه را هلاك ساز در ساعت آتشى درآمد و همه را بيكبار بسوخت ملك پنجاه مرد ديگر فرستاد ايشان نيز سوخته شدند همچنين پنجاه پنجاه ميآمدند و هلاك ميشدند تا هزار مرد سوخته شد مرويست كه پادشاه را وزيرى صالح و مسلمان بود او را بجانب الياس فرستاد تا الياس را بحيله بدام آورد وزير چون نزديك كوه رسيد آواز داد الياس آواز آشنا شنيد بيرون آمده او را در برگرفت و هر دو در گريه افتادند وزير گفت اى الياس اگر صلاح باشد با تو باشم و اگر نه باز گردم وحى آمد بالياس كه مصلحت آنست كه او با تو باشد كه من نگهبان شما ام از كيد اعدا و قبض روح پسر ملك را ميكنم تا ايشان بتعزية مشغول شوند و در همان روز از آن كوه بيرون آمده جلاى وطن كردند در اثناى راه به خانه زنى رسيدند متى نام كه مادر يونس پيغمبر بود و يونس در آن نزديكى پدرش فوت شده بود چون الياس را بديد با او انس گرفت و مدتى با هم بودند بعد از آن الياس از آنجا بيرون آمد و در اندك زمانى يونس فوت شد مادرش بسيار مضطرب شد نزد الياس آمد و گفت دعا كن تا پسر من زنده شود الياس بفرمان خدا دعا كرد يونس زنده شد آخر الياس بازگشت و بمقام خود آمد و گفت بار خدايا من از دست اين كافران به تنگ آمده‌ام يا قبض روح من كن يا هفت سال ايشانرا بقحط مبتلا ساز حق تعالى فرمود هفت سال بسيار است گفت پنج سال خطاب آمد كه هنوز بسيار است گفت سه سال فرمود چنين باشد الياس دعا كرد حق تعالى باران از ايشان باز گرفت الياس گفت روزى من از كجا باشد گفت مرغى بفرستم تا از جاى ديگر روزى به تو رساند القصه مردم از گرسنگى مردند و چهارپايان هلاك ميشدند ابن عباس گفت در آخر سال الياس بر در خانه زن مؤمنه رسيد و گفت هيچ طعامى دارى گفت قدرى آرد و جزوى روغن زيت دارم پس زن از آن طعامى ساخت و الياس بخورد دعا كرد كه بار خدايا او را بركت ده حق تعالى ظرفها او را پر از آرد كرد و از آنجا برفت به خانه اليسع بن اخطوب آمد و او را قحط رنجور كرده بود و مادر او آواز داد و التماس كرد كه از براى اليسع دعا كند الياس دعا كرد و او شفا يافت و مادر و پسر هر دو به او ايمان آوردند بعد از آن بميان قوم رفت و گفت ايقوم قحطى از حد گذشت بيگانگى خداى تعالى اقرار كنيد و از سر اعتقاد ايمان آريد تا از اين عذاب برهيد ايشان قبول نكردند الياس گفت اگر خواهيد كه بطلان دين شما و حقيت دين من بر شما ظاهر گردد بتان را حاضر كنيد و نزد ايشان دعا كنيد بآمدن باران اگر اجابت كنند شما از دين خود برنگرديد