أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

483

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

روايت كرد كه : يك شب اين زن رفته بود و خار آورده در راه آن خار را بر سنگى نهاد تا بر آسايد فريشتهء بيامد و ويرا بر آن خار ميزد تا پاره پاره شد و بدوزخ رفت . و عرب سخن‌چين را « حمّالة الحطب » خوانند براى آنكه بهيمه آتش افروزند و بنمّامى آتش عداوت افروخته شود « 1 » و ديگر آنكه هيمه آلت آتش افروختن است و آتش را اثر در تفريق بود و سخن‌چينى سبب تفريق است . أكثم بن صيفى « 2 » پسران را وصيّت كرد كه : زنهار نبايد « 3 » كه از شما سخن‌چينى در وجود آيد كه سخن‌چينى آتش سوزنده است و سخن‌چين بيك ساعت آن بكند كه ساحر بيك سال نكند . آنگه گفت : [ فِي جِيدِها ] در گردن زن أبو لهب است رسنى « 4 » از ليف خرما يعنى آن رسن كه به آن خار بر پشت گرفتى و رسن در گردن انداختى و آن را بر پشت بستى چنان كه هيزم كشندگان « 5 » كنند و اين أبو لهب را و زنش را از بهر تحقير و مذمّت گفت تا وى را و زنش را بخشم آرد كه ايشان از خاندان شرف و ثروت و توانگرى بودند ، مقاتل گفت : اين رسن روز قيامت در دوزخ در گردن وى باشد . در دنيا رسن « 6 » ليفين بود در دوزخ رسن آتشين باشد با پشتوارهء « 7 » خار آتشين بر پشت وى نهاده و برسن آتشين بر پشت وى بسته ، ويرا عذاب كنند عبد اللّه عبّاس گفت : اين رسن زنجيرى باشد آهنين و آتشين درازى وى هفتاد گز در دهنش كنند و از زيرش بيرون كشند و باقى بر گردنش پيچند . مجاهد گفت : [ مَسَدٍ ] آهنى بود كه در ميان چرخ چاه كنند . سعيد مسيّب گفت كه : وى قلادهء يعنى

--> ( 1 ) - مناسب مقام است قول سعدى : « ميان دو كس جنگ چون آتش است * سخن چين بدبخت هيزم كش است » « كنند اين و آن خوش دگر باره دل * وى اندر ميان شوربخت و خجل » و ديگرى نيز خوب گفته : « بران از در اين هر سه بدنام را : * سخن‌چين و ساعى و نمّام را » ( 2 ) - فيروز آبادى گفته : « أكثم بن صيفى أحد حكّامهم » در منتهى الارب گفته : « اكثم بن صيفى يكى از حكّام عرب است » نگارنده گويد : وى بسيار عاقل و فصيح و اديب بوده لذا كلمات وى مانند كلمات بو ذر جمهر حكيم و سحبان وائل در سراسر كتب ادب بتفاريق نقل مىشود . ( 3 ) - در نسخهء قديم : « نباشد » . ( 4 ) - در بعضى نسخ : « ريسمانى » . ( 5 ) - در بعضى نسخ : « هيمه كنندگان » . ( 6 ) - در بعضى نسخ : « ريسمان » . ( 7 ) - در برهان قاطع گفته : « پشتواره بر وزن خشگپاره مقدارى از هر چيز باشد كه آن را بر پشت توان برداشت » .