أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

473

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

ببينم و خبرى بازدهم تا بيايند و از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امان خواهند ؛ آمدم و آن سه مرد بر بلندى شدند آتشهاى عظيم ديدند گفتند : اين چه آتش است ؟ - بديل گفت : آتش بنى خزاعه است ، گفتند : بيش از آنست ، و بديل را گمان بود كه رسول است پوشيده ميداشت ، عبّاس گفت : بايشان رسيدم و آواز ايشان را بشناختم ، گفتم : يا ابا سفيان توئى ؟ - گفت : آرى ؛ يا أبا الفضل توئى ؟ - گفتم : آرى ، گفت : چه خبر دارى ؟ - گفتم : رسول خداى است با ده هزار مرد كه شما را به آن طاقت نباشد ، گفت : پس راى چيست ؟ - گفتم : بر پس اين اشتر نشين تا براى تو امان خواهم از رسول خدا ، گفت : او را در ميان لشكر آوردم بهر آتش كه ميگذشتم ميگفتند : عمّ رسول اللّه على بغلة رسول اللّه ، او را ببردم تا بخيمهء رسول ، و من در رفتم و گفتم : يا رسول اللّه ابو سفيان بر در تو آمده است اسيروار ؛ و من در حقّ او شفاعت ميكنم اگر او را به من بخشى و امانى دهى ، گفت : برو تا فردا او را پيش من آور ، روز ديگر او را پيش رسول بردم ، گفت : ويحك يا ابا سفيان وقت نيامد كه بگوئى : لا إله الّا اللّه ؟ ! ابو سفيان گفت : پدر و مادر و تن و جانم فداى تو باد بس كريم و رحيم و رحم پيوندى تو ؛ من بدانستم كه جز از خداى خداى ديگر نيست كه اگر بودى بفرياد ما رسيدى درين وقت ، گفت : وقت نيست كه گواهى دهى كه : من رسول خدايم ؟ - گفت : تن و جان من فداى تو باد بس حليم و كريم و رحم پيوندى تو ؛ مرا درين حديث دو ماه مهلت ده ، گفت : چهار ماه مهلت دادم ، عبّاس گفت : من گفتم : ويحك يا أبا سفيان ايمان آر ، گفت : در مهلتم ، آنگه رسول گفت : او را ببر بر گذرگاه لشكر بدار تا مردم او را ببينند و بدانند كه او را امانست ، گفتم : يا رسول اللّه تو دانى كه او مردى است كه فخر دوست دارد طمع تشريفى دارد ، گفت : برو و بگوى : هر كه در سراى او رود أيمن است ، و هر كه در مسجد الحرام آيد أيمن است ، و هر كه در خانهء خود بنشيند و در ببندد أيمن است ، عبّاس گفت : او را ببردم و در راهى تنگ بداشتم تا گروه گروه لشكر بر وى ميگذشت و او ميگفت : اينان كيستند ؟ - من ميگفتم : بنو فلان و بنو فلان ، تا آنگه كه رايت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيدا شد و سواد اعظم و كتيبهء خضراء پديد آمد ، گفت : اينان كه‌اند ؟ - گفتم : رسول خداست با جماعت مهاجر و أنصار ، گفت : يا عبّاس ملكى عظيم يافت پسر برادرت ، گفتم : ويحك اين نبوّت است و وى رسول خداست . آنگه گفتم : برو و قومت را خبر ده ؛ او برفت و در مسجد الحرام آواز داد