أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

326

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

دلش عظيم بوى ميل كرد هر روز مىآمدى و حديث وى مىشنيدى تا دين وى گرفت و آن پادشاه بر وى هيچ اثر علم سحر نمىديد تا اتّفاق چنان افتاد كه روزى ميرفت در راه خلقى عظيم ديد كه جمع شده گفت : چه بوده است ؟ - گفتند : مارى عظيم در راه است و هيچكس نمييارد بگذشتن ، گفت : امروز تجربه كنم كار راهب را و كار ساحر را ؛ تا خود بر حقّ كيست ؟ آنگه سنگى برگرفت و روى بمار نهاد و گفت : بار خدايا اگر دين راهب حقّ است اين مار را بر دست من كشته گردان و اگر ساحر بر حقّ است كار او مرا پيدا كن ، آنگه سنگ بينداخت و مار را بكشت مردم بر وى ثنا كردند و بگذشتند او بيامد و راهب را خبر داد راهب گفت : اى غلام ترا بشارت باد كه كار تو به جائى رسد و ترا ذكرى پديد آيد و لكن ترا ابتلا كنند بايد تا بر آن بلا صبر كنى و اگر ترا گويند : اين دين از كه آموختى ؟ - مرا بدست باز مده و كار غلام به جائى رسيد كه مستجاب الدّعوه گشت ، مردم از اطراف بنزديك وى مىآمدند وى دعا ميكرد اجابت مىافتاد آن ملك را نديمى بود نابينا اين خبر بشنيد برخاست و بنزديك وى آمد وى را گفت : اگر چشم مرا شفا دهى ترا مالى عظيم دهم ، گفت : من كس را شفا نتوانم داد شفا خداى دهد اگر بخداى ايمان آرى من دعا كنم تا خداى ترا شفا دهد ، مرد ايمان آورد وى دعا كرد خداى تعالى اجابت كرد و چشم وى درست و بينا گشت ، روز ديگر پيش آن ملك آمد ، ملك وى را گفت : چشم تو كه درست كرد ؟ - گفت : خداى ، گفت : ترا خدائى هست جزا ز من ؟ - گفت : آرى خداى تو و خداى همهء جهانيان ، گفت : اين سخن از كه شنيدى ؟ - گفت : ترا با اين چه كارست ؟ - وى را عذابهاى سخت كرد تا بگفت : از غلام تو كه وى را سحر مىآموختى ، غلام را حاضر كرد و گفت : كار تو در سحر به جائى رسيد كه چشم رفته باز مىآرى ، آنگه ميگوئى كه : من نميكنم خداى مىكند . . ! ترا اين كه گفت ؟ - گفت : اى ملك ترا با اين چه كار است ؟ - وى را عذاب كرد تا آنگه كه گفت : فلان راهب ، راهب را بياوردند گفت : از دين برگرد ؛ گفت : برنگردم ، بفرمود تا ارّه بر سر وى نهادند و به دو نيم كردند آنگه نديم را بياوردند : گفت : برگرد ، گفت : برنگردم ؛ او را نيز به دو نيم كردند ، آنگه غلام را آوردند گفت :