أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
231
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
ديگر آنكه نظر چون بمعنى رؤيت باشد جز بانفصال شعاع نباشد و اتّصال بمرئى و اين راست نيايد الّا با مقابله يا به حكم مقابله يا مقابلهء محلّ و اين بر اجسام و الوان روا بود بر خداى تعالى روا نبود . [ سوره القيامة ( 75 ) : آيات 26 تا 30 ] كَلاَّ إِذا بَلَغَتِ التَّراقِيَ ( 26 ) وَ قِيلَ مَنْ راقٍ ( 27 ) وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ ( 28 ) وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ ( 29 ) إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ ( 30 ) ميگويد كه : اى طالبان دنيا بازاستيد از طلب دنيا و بنگريد و تفكّر و انديشه كنيد در آنچه در پيش داريد از مردن و بآخرت رسيدن كه چون جان شما در وقت مرگ از سينه درگذرد و بچنبر گردن رسد و كار سخت گردد و گويند كه : كيست كه افسونى كند ؟ كجاست آن كسى كه او علاجى كند ؟ بطلب افسونگران و طبيبان برخيزند نه افسون فايده كند و نه علاج طبيب را اثرى و نفعى بود ، فريشتگان گويند : كيست كه جان او به آسمان برد ؟ فريشتگان رحمتاند يا فريشتگان عذاباند ؟ و بيقين بداند و معلوم وى گردد كه روز مفارقت « 1 » وى است از دنيا ؛ مجبوب وى و مال و مطلوب وى ؛ روز جداشدن وى است از وطن ؛ و جداشدن روح وى از بدن . انس مالك از رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرد كه : چون بنده در سكرات مرگ افتد اعضاى وى بعضى بر بعضى سلام ميكنند و ميگويند : عليك السّلام أفارقك و تفارقنى إلى يوم القيامة ؛ و از رنج و سختى جانكندن ساق بر ساق ماليدن گيرد چنان كه بر هم پيچيده شود پايهاى وى ؛ بميرد و از كار بيفتد هر لحظه رنج بر رنج و سختى بر سختى زيادت مىشود و كار دنيا به كار آخرت مختلط گردد شدّت دنيا بشدّت آخرت متّصل شود ، آخرين روزى باشد از دنيا و اوّلين روزى از آخرت ، يكى از صحابه گفت : هيچ منزلى فظيعتر و سختتر از گور نيست كه اوّلين منزلى است از منازل آخرت و آخرين منزلى از منازل دنيا . يحيى معاذ گفت : چون بنده را در گور نهند چهار فريشته بيايند يكى بر سر وى باستد و يكى بر پائين وى ؛ و يكى بر راست و يكى بر چپ ؛ فريشتهء سرينان گويد : أجل حاضر آمد و أمل باطل شد ، و آنكه بر راست بود گويد : أموال رفت و أعمال ماند ، و آنكه بر چپ
--> ( 1 ) ابو الفتوح ( ره ) گفته « و يقين بداند كه آن وقت فراق اوست از دنيا و فراق روح از تن ؛ فراق و أىّ فراق كما قال الشاعر : « فراق ليس يشبهه فراق * قد انقطع الرّجاء عن التلاقى »