أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

101

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

قوم هود بجواب او گفتند كه : اى « 1 » تو آمدهء تا ما را از عبادت خدايان ما بگردانى ؟ و به اين ما را از عذاب مىبترسانى ؟ ! [ فَأْتِنا بِما تَعِدُنا ] بيار بما آنچه ما را به آن وعده ميدهى اگر راست مىگوئى و از جملهء راستگويانى ؟ هود گفت : علم بوقت عذاب و آنكه كى خواهد بودن بنزديك خداى تعالى است و مرا به اين نفرستاده‌اند من ميرسانم بشما آنچه مرا به آن فرستاده‌اند از اداء رسالت و بيان شريعت و ليكن من شما را قومى جاهل و گروهى نادان مىبينم و مىدانم . [ فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً ] چون بديدند آنچه ايشان را وعده كرده بودند از عذاب ابرى را كه روى برود خانهء ايشان نهاده بود ؛ مفسّران گفتند كه : مدّتى بود كه ايشان را باران نمىآمد و هود عليه السّلام مىگفت : ايمان آريد تا من دعا كنم تا خداى تعالى شما را باران دهد و اگر نه ببدل باران شما را عذاب آيد يكى از جملهء ايشان كه نام او قيل بن عتراس « 2 » بود گفت : نه كه ما را عذاب مىبايد تو دعا بباران مكن دعا به عذاب كن چون اين ابر برآمد شادمانه شدند و گفتند : اين ابرى است كه ما را باران خواهد باريدن ، هود گفت : نه كه اين آنست كه شما به او استعجال ميكرديد و شتاب زدگى مىنموديد ، بادى است كه درو عذابى است سخت دردناك . عمرو ميمون گفت : بادى درآمد « 3 » و شتران با هودج را قومى درو نشسته در هوا مىبرد تا پنداشتى كه : در هوا ملخ پرّان‌اند . ابن عبّاس گفت : چون ابر پديد آمد باستقبال ابر شدند بصحرا آنجا كه ابر بود بادى به سختى چنان آمد كه گاو و گوسفند و شتران را در هوا چون مرغ

--> جمع حقف باشد و اين ريگى باشد دراز بر شبه رسنى . كلبى گفت : احقاف كوهى است كه آب ازو بمأزمين - ( مأزمين نام جايى است ) - شود . خليل گفت : ريگ بزرگ باشد . كسائى گفت پشتهء ريگ گرد باشد يكى را حقف گويند مثل ستر و استار و عدل و اعتدال و حمل و أحمال : و گفتند : حقف و جمعه حقاف و جمع الجمع أحقاف » آنگاه بقول سه شاعر « اعشى و عجاج و راجز » استشهاد بر آن كرده است . ( 1 ) - يعنى يا . ( 2 ) - كذا در بعضى نسخ و در تفسير ابو الفتوح ليكن در بعضى نسخ : « قيدار بن عاص » و در بعضى از نسخ ديگر : « عداس » بجاى « عتراس » . ( 3 ) - در غالب نسخ و در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « مىآمد » .