أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

95

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

بديد بازگشت فاطمه ساعتى انتظار كرد آنگه برخاست و بحجرهء رسول آمد و گفت : يا رسول اللّه عادت چنين بود كه چون از سفر در آمدى مرا اكرام كردى اين نوبت حرمان از چه سبب بود ؟ - گفت : اى فاطمه من آمدم و در سراى تو بر رسم جبّاران ديدم پرده فرو گذاشته ؛ باز گشتم ، آنگه گفت : ما لآل محمّد و للدّنيا فانّهم خلقوا للآخرة و خلقت الدّنيا لهم ، آل محمّد را با دنيا چه كار ؟ ايشان را براى آخرت آفريده‌اند و دنيا را براى ايشان ، فاطمهء زهرا عليها السّلام برفت و پرده از در سراى دور گردانيد . در خبرست كه روزى رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در حجرهء فاطمه رفت و حسن و حسين را ديد دست‌ورنجن از سيم در دست كرده ايشان كودك بودند ايشان را پيش خود خواند و آن دستينه از دست ايشان بيرون كرد و ثوبان را گفت : ببر به فروش و براى فاطمه گردن بندى بخر از مهرهء يمانى ، و براى حسن و حسين دو دست‌ورنجن عاجين ؛ فانّ هؤلاء أهل بيت لا أحبّ أن يذهبوا طيّباتهم فى حياتهم الدّنيا ، كه اينان اهل بيتىاند كه من نمىخواهم كه لذّت خود در زندگانى دنيا ببرند . در خبرست كه روزى يكى از دوستان امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام او را معقدى « 1 » افروشه « 2 » بهديّه آورد و پيش او بنهاد ، او انگشت به او فرو برد و برآورد و درو مىنگرست « 3 » آنگه گفت : رنگش نيكوست و بويش خوش ندانم تا طعمش

--> ( 1 ) - در منتهى الارب گفته : « اعقاد و تعقيد بمعنى جوشانيدن و درشت و سطبر كردن است » پس كلمهء بالا بصيغهء اسم مفعول از يكى از اين دو باب است ؛ و در تفسير ابو الفتوح ( ره ) چنين است : « معقودى ساخته بهديه آورد » نيز در منتهى الارب گفته : « عقد [ بالفتح ] سطبر شدن مايع ؛ يقال : عقد الرّبّ أى غلظ ، و سطبر كردن ؛ لازم است و متعدّى » پس معقود نيز بمعنى معقد مىباشد . ( 2 ) - در بعضى نسخ : « افروشته » ؛ در برهان قاطع گفته : « افروشه - بفتح اوّل و شين نقطه دار نام حلوائى است و آن چنان باشد كه آرد و روغن را با هم بياميزند و بدست بمالند تا دانه دانه گردد آنگاه در پاتيلى كنند و عسل در آن ريزند و بر بالاى آتش نهند تا نيك بپزد و سخت شود و بعضى گويند : نانخورشى است در گيلان و آن چنان باشد كه زردهء تخم مرغ را در شير خام ريزند و نيك بر هم زنند و بر بالاى آتش نهند تا شير مانند دلمه بسته شود و بعد از آن شيرينى داخل آن سازند و نان را تريد كنند يا خشگه پلاو در آن ريزند و با قاشق خورند و حلواى گندم دليده شده و لوزينه را نيز افروشه گويند » . ( 3 ) - مخفّف « مىنگريست » است بحذف ياء و در بعضى نسخ : « مىنگريد » .