أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
364
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
كرد حكيم است آنچه گويد و فرمايد و كند بر وجه صواب و موافق حكمت باشد ، او راست پادشاهى و ملك آسمان و زمين همه ملك و ملك وى است در قبضهء قدرت و دست تصرّف وىاند زنده كند و بميراند ، هر چه خواهد بكند و تواند و او بر همه چيزى قادر و تواناست . [ هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ ] او اوّل است و آخر است و ظاهر است و باطن است « 1 » ؛
--> ( 1 ) - چون ابو المحاسن ( ره ) عبارت ابو الفتوح ( ره ) را در اينجا بسيار خلاصه و چكيده كرده و آن را به صورت كلام يك متكلّم و يك قائل درآورده است در صورتى كه آن فشردهء كلمات عدّهء بسيارى از علماء است بنابراين لازم دانستم كه نصّ عبارت ابو الفتوح ( ره ) را در اينجا بياورم زيرا وى كلام هر فردى از ايشان را به خودش نسبت داده و حقّ هر يك را محفوظ داشته است و آن اين است ( ج 5 چاپ اوّل ؛ ص 243 - 244 ؛ و ج 9 چاپ دوّم ؛ ص 336 ) : « [ هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ ] او اوّل است و آخر و ظاهر و باطن ؛ درين بسيار قولها گفتند : آنچه محقّقان گفتهاند آنست كه : اوست اوّل يعنى قديم است يعنى موجود بود پيش از همهء موجودات و همهء موجودات به او موجود شدند إمّا بنفسه أو بواسطة ، و آخر است يعنى همه چيزها فانى شود و او بماند ؛ او اوّل موجوداتست و آخر موجودات بر اين معنى ، و ظاهر است يعنى ظاهر الوجود است بدليلى از ادلّهء كه بر ثبوت و وجود او برخاسته است بحدّى كه پندارى ظاهر است بر حاسّه ، و باطن است به آن معنى كه از حواسّ دور است و او را هيچ حاسّه از حواسّ ادراك نكند . عبد اللّه عبّاس گفت : اوّل است بىابتداء و آخر است بىانتهاء و ظاهر است يعنى غالب و قاهر و عالى بر همهء چيزها ؛ هر چه جز اوست زير اوست و دون او در رتبت ، و باطن است به كارهاى پوشيده ، ضحّاك گفت : او آن خداست كه اوّل اوّلها از اوست و آخر آخرها بدوست و ظهور هر ظاهر و بطون هر باطن بقدرت او . مقاتل حيّان گفت : اوّل است كه كسى او را باوّل نكرد و آخر است كه كسى او را به آخر نكرد ، ظاهر است بىاظهار كس و باطن است بىابطان كس ، يمان گفت : اوّلى قديم است ، و آخرى رحيم است ، و ظاهرى حكيم است ، و باطنى عليم . محمّد بن فضل گفت : اوّل است ببرّ خود ، و آخر است بعفو خود ، و ظاهر باحسان . و باطن بپوشيدن گناه بر بندگان . أبو بكر ورّاق گفت : هو الاوّل بالازليّة و الآخر بالابديّة و الظاهر بالاحديّة و الباطن بالصمديّة . حسين بن الفضل گفت : اوّل است بىابتداء ، و آخر است بىانتهاء ، و ظاهر است بىاقتراب ؛ و باطن است بىحجاب . عبّاد گفت : اوّل است يعنى سابق است بفعل خيرات و احسان او بر همهء احسانها مقدّم است و آخر است پس از فناى خلق ، و ظاهر است بغلبه بر همه چيز ، با آنكه پوشيده است از همهء چشمها ، و باطن است يعنى عالم است بخفاياى امور . سدّى گفت : اوّل است بتوفيق توحيد ، و آخر است بتوفيق توبه ، و ظاهر است بتوفيق سجود ، و باطن است بستر عيوب . ابن عطا گفت : اوّل است بكشف أحوال دنيا ؛ تا رغبت نكنند در او ، و آخر است بكشف احوال عقبى ؛ تا نشكيبند ازو ، و ظاهر است بر دلهاى دوستان تا بشناختند او را ، و باطن است از دلهاى دشمنان تا منكر شدند او را . بعضى ديگر گفتند : اوّل است بتكوين ؛ بيانه قوله تعالى ؛ إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ و آخر است بتلقين ؛ بيانه : يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ ، و ظاهر است بتبيين ؛ بيانه : يريد اللّه ليبيّن لكم ، و باطن است بتزيين ؛ بيانه : و زيّنه فى قلوبكم . محمّد بن علىّ الترمذى گفت : الاوّل بالتّأليف ؛ و الاخر بالتّكليف ؛ و الظاهر بالتصريف ؛ و الباطن بالتعريف . جنيد گفت : الاوّل بشرح القلوب ؛ و الاخر بغفران الذنوب ؛ و الظاهر بكشف الكروب ؛ و الباطن بعلم - الغيوب ، در خبرست كه عمر خطّاب از اين آيت پرسيد كعب احبار را ؟ - گفت : معنى آنست كه اوّل چنان داند كه آخر ؛ و باطن چنان داند كه ظاهر . و گفتند : اوّل است بهيبت و سلطان ؛ و آخر است برحمت و احسان ؛ ظاهر است بحجّت و برهان ؛ و باطن است بعصمت و امتنان . و گفتند : هو الاوّل بالهداية ؛ و الاخر بالكفاية ؛ و الظاهر بالولاية ؛ و الباطن بالرعاية ؛ و قيل : هو الاوّل بتسمية الاسماء ؛ و الاخر بتكملة النّعماء ، و الظاهر بتسوية الاعضاء ، و الباطن به صرف اللاواء . و قيل : هو الاوّل بانشاء الخلائق ، و الاخر بافناء الخلائق ، و الظاهر باظهار الحقائق ، و الباطن بعلم الدّقايق . بعضى گفتند : اين واوها صله است و التقدير هو الاوّل الاخر الظاهر الباطن ؛ تا عطف شىء نباشد بر نفس خود و درست آن است كه واو هاء عطف بر جاى خود است و اختلاف صفات بجارى مجراى موصوفات كرد چنان كه شاعر گفت درين بيت : الى الملك القرم و ابن الهمام * و ليث الكتيبة فى المزدحم قتاده گفت : روايت كردند ما را كه رسول ( ص ) يك روز با صحابه نشسته بود ( تا آخر آنچه در متن است » . مناسب مقام است آنچه حكيم نظامى سروده است . اى همه هستى ز تو پيدا شده * خاك ضعيف از تو توانا شده هستى تو صورت و پيوند نه * تو بكس و كس به تو مانند نه آنچه تغيّر نپذيرد توئى * آنچه نمرده است و نميرد توئى اوّل و آخر بوجود و حيات * هست كن و نيست كن كائنات پيش وجود همه آيندگان * بيش بقاى همه پايندگان اوّل تو اوّل بىابتداست * آخر تو آخر بىانتهاست سايهنشين علمت كائنات * ما به تو قائم چو تو قائم بذات ما همه فانى و بقا بستر است * ملك تعالى و تقدّستر است