أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

333

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

اين دو بوستان نزديك باشد استاده و نشسته و خفته بتوانند گرفتن ؛ در خبرست كه : بندهء مؤمن بر سرير خفته باشد و از بالاى او درختان ميوه برو سايه افكنده و گسترده چون وى را آرزو آيد ميوه از آن شاخ سر فرود آرد تا او بدست خود بازكند « 1 » تناول كند و دست كس بدان نرسيده باشد . [ سوره الرحمن ( 55 ) : آيات 56 تا 65 ] فِيهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ ( 56 ) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ ( 57 ) كَأَنَّهُنَّ الْياقُوتُ وَ الْمَرْجانُ ( 58 ) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ ( 59 ) هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلاَّ الْإِحْسانُ ( 60 ) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ ( 61 ) وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ ( 62 ) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ ( 63 ) مُدْهامَّتانِ ( 64 ) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ ( 65 ) در آن بهشتها زنانى باشند كه چشم خويش جز بر جمال شوهران خويش نگشايند و در غير ايشان ننگرند . ابن زيد گفت كه : شوهر خود را گويند : بعزّت خداى كه در بهشت نيكوتر از تو هيچ چيزى نمىبينم . سپاس آن خداى را كه ترا به من داد و مرا به تو ؛ زنانى كه دست بايشان دراز نكرده باشد پيش از ايشان هيچ آدمى و هيچ پرى يعنى هيچ كس را با ايشان خلوت نرفته باشد بلكه به مهر خود باشند و كس بكارت ايشان نبرده باشد و خون‌آلود نكرده . سهل بن عبد اللّه گفت : هر كه در دنيا نگاه دارد چشم خود را از محرّمات ، در آخرت او را عوض دهند از [ قاصِراتُ ] و ذكر [ جَانٌّ ] براى مبالغت را « 2 » كرد چنان كه يكى از ما گويد : جنّى و انسى را برو راه نيست و مرغ آنجا نتواند پريدن و مانند اين آنگه وصف كرد اين حوريان را و گفت : [ كَأَنَّهُنَّ الْياقُوتُ ] پندارى كه ايشان ياقوت و مرجان‌اند يعنى در صفاى « 3 » ياقوت و در بياض مرجان ؛ گفتند كه : سرخ و سفيد باشند چون ياقوت و مرجان « 4 » . عبد اللّه مسعود گفت كه : رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : زنان بهشت هر يكى از ايشان هفتاد حلّهء ملوّن دارد در زير آن

--> ( 1 ) - « بازكند » در بعضى نسخ و همچنين در تفسير ابو الفتوح ( ره ) نيست . ( 2 ) - در سابق مكرّر در مكرّر اشاره شد كه « را » در اين قبيل موارد زايد است ليكن استعمال آن به همين صورت زيادت در كلمات قدما فراوان در فراوان است . ( 3 ) - در بعضى نسخ : « در ضياى » . ( 4 ) - در غالب نسخ : « در بياض مرجان » .