أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
261
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
خداى تعالى را تسبيح و تهليل مىكردند . ابو هريره روايت كرد در اين آيه كه آنچه به او رسيد و ويرا بازپوشيد نورى بود از أنوار ملك تعالى و فريشتگانى بمانند كلاغ كه بر وى نشينند گفت : چون آنجا رسيدم با من سخن گفت و مرا گفت : حاجت بخواه . و در خبرى ديگر گفت كه : شب معراج بسدرة المنتهى رسيدم و شناختم كه آن درخت سدره است ببرگ و بار ؛ نبقش « 1 » ديدم بمانند سبوهاى بزرگ ؛ و برگش بمانند گوشهاى پيلان . آنگه به او رسيد آنچه رسيد از نور خداى جلّ جلاله ؛ برو بار ياقوت و زمرّد بود و بحسن و جمال بحدّى بود كه واصفان « 2 » از وصف او عاجز باشند . [ عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى ] جنّة المأوى بنزديك آن درخت است ، بر دست راست عرش است و جاى شهيدان است [ ما زاغَ الْبَصَرُ ] چشم او بنگر ديد و ميل نكرد و از آنچه خداى تعالى ويرا فرموده بود تعدّى نكرد ، و از عجائبى كه ويرا امر كردند بديدن آن ؛ عدول نكرد . [ لَقَدْ رَأى ] بخداى كه بديد از آيات خداى تعالى آنچه بزرگتر و بزرگوارتر بود چون ويرا به آسمان بردند و ملكوت آسمانها بوى نمودند . [ سوره النجم ( 53 ) : آيات 19 تا 22 ] أَ فَرَأَيْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّى ( 19 ) وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى ( 20 ) أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى ( 21 ) تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى ( 22 ) خطاب كرد مشركان را و گفت : اى « 3 » مىبينيد شما اى آنها كه دعوى مىكنيد كه [ لات ] و [ عزى ] و [ منات ] « 4 » خدايانند و آنها مؤنّثان و مادگانند . لات ثقيف را بود بطائف
--> ( 1 ) - ابن الاثير در النهايه گفته : « فى حديث سدرة المنتهى فاذا نبقها أمثال القلال ؛ النبق بفتح النون و كسر الباء و قد تسكن ثمر السدر واحدته نبقة و نبقة و أشبه شىء به العنّاب قبل ان تشتدّ حمرته » و در مجمع البحرين نيز بنقل همين معنى اكتفا شده است . ( 2 ) - در غالب نسخ : « وصّافان » . ( 3 ) - در بعضى نسخ « هى » و در نسخ نونويس ؛ « آيا » و هر سه در اصطلاح مصنّف ( ره ) بيك معنى است . ( 4 ) - چون ابو الفتوح ( ره ) در اينجا بيانات نفيسى دارد عين عبارت آن را در اينجا ميآوريم و آن اينست ( ج 5 چاپ اوّل ) : « أ فرأيتم اللّات و العزّى گفت : ديديد لات و عزّى را ؛ و آن دو بت است از بتان ايشان عامّهء قرّاء بتخفيف تا خواندند آنگاه در معنى او خلاف كردند ؛ بعضى گفتند : اللّات تأنيث « اللّه » است چنان كه گويند : عمرو و عمره ، و عبّاس و عبّاسه ، و آنگاه مشركان چون اعتقاد كردند كه بتان مؤنّثاند تا درو آوردند از « اللّه » [ اللَّاتَ ] گفتند و از عزيز عزّى . قتاده گفت : [ لات ] بتى بود بطايف ابن زيد گفت : [ لات ] خانهء بود بنخله كه عرب پرستيدندى عبد اللّه عبّاس و مجاهد و ابو صالح خواندند [ اللَّاتَ ] بتشديد تا و گفتند : مردى بود كه پست براى حاجيانتر كردى و ايشان را دادى چون بمرد قومى بر سر گور او مقام كردند و او را پرستيدند مجاهد و سدّى گفتند : مردى بود بر سر كوهى و گوسفندى چند داشت از روغن آن گوسفندان پستتر كردى و گاه گاه از او حيس ساختى و بحاجيان دادى و جاى او ببطن نخله بود چون بمرد مردم او را پرستيدند . كلبى گفت : مردى بود از ثقيف و او را گلّهء گوسفند بود روغن آن گوسفندان بياوردى و سنگى بود بزرگ بر آن سنگ نهادى تا عرب گذشتندى و پست بدان چرب كردندى ؛ چون او بمرد ثقيف آن سنگ را ميان قوم خود بردند و مىپرستيدند أمّا عزّى در او خلاف كردند مجاهد گفت : درختى بود غطفان را كه پرستيدند و آن آن بود كه رسول عليه السّلام خالد بن الوليد را بفرستاد تا ببريد تبر بر او مىزد و مىگفت : يا عزّى كفرانك ؛ لا سبحانك ؛ إنّى رأيت اللّه قد أهانك ؛ شيطانى از آن درخت بيرون آمد مويها باز كرده و واى واى و ويل ويل مىكرد دست بر سر نهاده ؛ خالد باز آمد و رسول ( ص ) را خبر داد ؛ رسول گفت : چرا نكشتى او را ؟ - گفت : يا رسول اللّه چون بديدم او را در حال ناپديد شد ، گفت : درخت را از بيخ بركندى ؟ - گفت : نه گفت : اين بار كه آنجا روى از بيخ بركن و اصل او ببر و برآور تا دگر باز نيايد ؛ و اگر آن زن را بينى بكش . خالد باز رفت و درخت را از بيخ برآورد و عروق او را ببريد از بيخ او زنى برآمد عريان ؛ او را بكشت بازآمد و رسول عليه السّلام را خبر داد گفت : آن عزّى بود و دگر او را نپرستيدند . ضحّاك گفت : عزّى صنمى بود غطفان را كه سعد بن ظالم نهاد براى ايشان ؛ و سبب آن بود كه او بمكّه آمد قريش را ديد كه سعى صفا و مروه مىكردند با بطن نخله آمد و قوم خود را گفت : اهل مكّه را دو كوه است كه آنجا طواف مىكنند و خدائى هست ايشان را كه او را مىپرستند و شما را نيست ، گفتند : چه فرمائى ؟ - گفت : من تدبيرى بسازم ؛ برفت و سنگى از كوه صفا و يكى از مروه بكند و بياورد و در برابر يكديگر نهاد و گفت : اين صفا و مروهء شماست و سه سنگ بگرفت و بر هم نهاد در بن درخت خرمائى و گفت : اين معبود شماست اين را مىپرستيد و آنجا طواف مىكنيد ؛ اين چنين مىكردند تا رسول ( ص ) مكّه بگشاد بفرمود تا آن سنگها برداشتند و آن درخت ببريدند و تولّاى آن كار أعنى درخت بريدن خالد بن الوليد را فرمود ابن زيد گفت : خانهء بود بطايف كه بنى ثقيف پرستيدندى [ وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى ] ابن كثير [ مناة ] خواند بمدّ و ابو بكر عن عاصم همچنين روايت كرد و أنشد : ألا أنت هل تيم بن عبد مناة * على الشفؤ فيما بيننا ابن تميم باقى قرّاء مقصور خواندند قتاده گفت : اين بتى بود كه بنى خزاعه پرستيدندى و در اصل قديد را بود ابن زيد گفت : نام خانهء بود در سلك بنو كعب آن را پرستيدندى ضحّاك گفت : صنمى بود از آن هذيل و خزاعه ؛ اهل مكّه آن را پرستيدندى و گفت : لات و عزّى و مناة سنگها بود در مكّه نهاده و آن را عبادت كردندى و گفتند : اشتقاق [ مناة ] من [ ناء النّجم ينوء نوآ ] است قرّاء خلاف كردند در وقف [ مناة ] و [ لات ] بعضى برو وقف كردند بها و بعضى بتا ؛ و هر تا كه أصلى باشد چون صوت و موت و فوت ؛ برو وقف بتا كنند ، و هر تا كه زيادت باشد و تأنيث را باشد برو وقف بهاء كنند نحو رحمة و نعمة و شجرة ؛ و ما أشبه ذلك ، و آنچه مضاف بود به او وقف نشايد لتعذّر الفصل بين المضاف و المضاف اليه ، و [ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى ] در او وقف ممكن باشد جز كه نشايد كردن لقبح الفصل بين الصفة و الموصوف ، و معنى آيت آنست كه : چنان مىدانيد كه اين أصنام دختران خدايند و التقدير أ فرأيتم هذه الاصنام بنات اللّه ، مفعول دوّم بيفكند براى دلالت كلام بر او . و گفتند : معنى آنست كه اين أصنام را كه مىگوئيد خدااند از اين آيات كه خداى را هست چيزى هست ايشان را ؟ - و التقدير أ فرأيتم اللّات و العزّى و مناة الثالثة الاخرى يفعلون ما فعل اللّه او بعض ما فعل اللّه ؟ ، ثمّ حذف لدلالة الكلام عليه ؛ آنگاه گفت : أ لكم الذّكر و له الانثى ؛ شما را فرزندان نرينه مىباشد و خداى را مادينه ؟ ! اين بهتر براى خود اختيار كرديد و كمتر براى خدا » .