أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

190

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

براى « 1 » تسلّى رسول را حقّ تعالى گفت : پيش ازيشان قوم نوح تكذيب كردند نوح را ، و اصحاب الرّس حنظله را ، و ثمود صالح را ، و عاد هود را ، و فرعون موسى را ، و قوم لوط لوط پيغمبر را ، و قوم تبّع تبّع را ، و تبّع پادشاه يمن بود و او را تبّع براى آن خواندند كه تبع بسيار داشت و در جاهليّت آتش پرست بودند پادشاه ايشان اسلام آورد و قوم خود را باسلام خواند و ايشان قوم حمير بودند اجابت نكردند و تكذيب كردند از محمّد بن اسحاق و غير او روايت كرده‌اند كه چون تبّع آخر كه نام او اسعد بود و كنيت او ابو كرب بود و پادشاهان يمن را تبّع خواندندى ؛ وى آنگه كه از مشرق بيامد راه بر مدينه ساخت و چون آنجا رسيد غارت نكرد پسرى را از آن خود آنجا رها كرد بخليفتى خود ؛ و او بيمن رفت ، اهل مدينه پسر او را بغدر بكشتند او روى بمدينه نهاد بر عزم آنكه مدينه را خراب كند و اهل مدينه را بكشد ، ايشان نيز ساز كارزار كردند چون تبّع آنجا رسيد بر در مدينه فرود آمد و اهل مدينه با وى حرب مىكردند بروز و او با ايشان و مردم از هر دو جانب كشته مىشدند و بشب تبّع و قومش را ميزبانى مىكردند و طعام مىدادند تبّع را از كرم ايشان بديع آمد گفت : كريم مردمان‌اند اينها در آن ميانه دو حبر از احبار بنى قريظه پيش وى آمدند و گفتند : ما آمده‌ايم تا ترا نصيحتى كنيم نگر تا اين عزم كه كردهء با تمام نرسانى كه ما مىترسيم كه هلاك تو و قوم تو درين باشد كه اين شهر مهاجر « 2 » پيغمبرى است از قريش كه در آخر زمان بيرون آيد و اين جاى قرار وى باشد سخن ايشان در وى اثر كرد از آن باز استاد و ايشان را نيكو داشت و حرمت ايشان بجاى آورد و ايشان او را بدين خود دعوت كردند اجابت كرد و در دين موسى شد و ايشان را با خود بيمن برد و چون بيمن رسيد حمير رها نكردند كه او در آنجا رود گفتند كه : تو از دين ما بر گرديدى تبّع ايشان را دعوت با دين خود كرد و گفت : اى بيچارگان بدين دين در آئيد كه اين دين بهترست ، گفتند كه : ما با تو بحكومت

--> ( 1 ) در بعضى نسخ « براى » نيست ؛ و در قديم اين نوع استعمال يعنى « براى اين كار را » و « جهت اين امر را » و نظائر آنها كه جمع ميان كلمهء « براى » و كلمهء « را » در آنها شده باشد فراوان بوده است و در تعليقات ديوان قوامى بقسمتى از شواهد آن اشاره كرده‌ام فراجع إن شئت . ( 2 ) « مهاجر » بضمّ ميم و فتح جيم اسم مكان قياسى است از « هاجر » يعنى مهاجرتگاه .