أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
147
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
و پدر را بكشد نكرد اصحاب پيغمبر برگشتند و ايشان شاكّ نبودند در آن كه در مكّه خواهند رفت از آن خواب كه رسول ( ص ) ديده بود عمر خطّاب گفت : مرا در اسلام هرگز شكّ نبود الّا آن سال ؛ بيامدم و رسول را گفتم : يا رسول اللّه نه تو رسول خدائى ؟ - گفت بلى ، گفتم : نه وعدهء خداى تعالى حقّ است ؟ - گفت : بلى ، گفتم : نه آنچه گوئى از خداى تعالى گوئى ؟ - گفت : بلى ، گفتم : چگونه است كه تو ما را گفتى : در مكّه شويد حلق كرده و تقصير كرده ؟ - گفت : من بگفتم كه : امسال ؟ - گفتم : نه ، گفت : انديشه مدار كه ما در مكّه شويم حلق كرده و تقصير كرده ، من گفتم : راست گفتى يا رسول اللّه ؛ و از آن توبه كردم و بسيار كفّارت بدادم آنگه صلح نامه كردند و از هر دو جانب گواه بر گرفتند و هدى براندند تا بوادى الثنّيه ، مشركان از پيش آمدند و سر هدى باز زدند . رسول گفت : هم اينجا هدى بكشيد و سر بتراشيد ، رسول ( ص ) ديگر باره باز گفت ، كس برنخاست سيّم بار باز گفت ؛ هم كس برنخاست ، رسول برخاست و بخشم در خيمهء امّ سلمه شد و گفت : مىبينيد كه ازينان كس فرمان من نمىبرد . . . ! امّ سلمه گفت : تو ايشان را رها كن و اشتر خود را بكش و حلّاق را بخوان و سر بتراش ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از خيمه بيرون آمد با كس سخن نگفت و شتر خود را بدست خود بكشت و حلّاق را آواز داد و سر بتراشيد ، مردم چون چنان ديدند از دست درافتادند و شتران بكشتند و بعضى سر بعضى مىتراشيدند و تحسّر ميخوردند كه چرا فرمان رسول ( ص ) نكرديم و آن روز بعضى سر تراشيدند و بعضى تقصير كردند رسول گفت : رحم اللّه المحلّقين ، گفتند : يا رسول اللّه و المقصّرين ، گفت : رحم اللّه المحلّقين ، گفتند : و المقصّرين ، گفت : رحم اللّه المحلّقين و المقصّرين ، گفتند : چگونه است كه اينان را سه بار دعا كردى و آنان را نكردى ؟ - گفت : براى آنكه اينان شكّ كردند و آنان نكردند ، آنگه جماعتى زنان بيامدند و بيعت كردند آنگه رسول ( ص ) با مدينه آمد عتبة بن أسيّد « 1 » مسلمان
--> ( 1 ) - در كتب لغت « قاموس و غير آن » گفتهاند « اسيد مكّبر او مصغرا از اعلام است » و ترجمهء عتبة بن اسيد بطور مبسوط در اسد الغابه و غير آن مذكور است فان شئت فراجع .