أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

8

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

كه ايشان با يكديگر دوستى داشتند و عقبه را عادت بودى كه چون از سفر باز آمدى طعامى بساختى و اشراف قوم خود را حاضر كردى و رسول صلّى اللّه عليه و آله سلّم را نيز حاضر گردانيدند چون طعام در پيش نهادند رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : من طعام تو نخورم تا آنگه كه نگوئى : أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّى رسول اللّه ؛ و اسلام نيارى . او اين سخن گفت و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم طعام او بخورد ابىّ خلف غايب بود چون باز آمد و اين حديث بشنيد عقبه را ملامت كرد و گفت : صابى شدى ؟ گفت : صابى نشدم و ليكن مردى در سراى من آمد و گفت : به هيچ وجه طعام تو نخورم الّا آنكه تو اين شهادت بگوئى و من نخواستم كه او از خانهء من برود و طعام من ناخورده باشد من اين كلمه بگفتم تا او طعام بخورد . ابىّ گفت : من از تو راضى نشوم إلّا آنكه او را تكذيب كنى در روى او و خيو « 1 » در روى او افكنى عقبه گفت : همچنين كنم و همچنان كرد ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : ترا چندان زندگانى است كه در مكّه باشى چون از مكّه بيرون آئى بشمشيرهاى ما كشته شوى ، او را روز بدر بكشتند بتيغ ؛ و ابىّ خلف را رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بدست خود بكشت در مصاف و خداى تعالى اين آيت در شأن ايشان يعنى اين دو كافر فرستاد . ضحّاك گفت : چون عقبه خيو در روى رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم افكند خيو باز گرديد و به دو پاره شد و هر پارهء بر نيمهء از روى او افتاد و روى او را بسوخت و اثر آن تا به مردن بر روى او ظاهر بود و در تفسير اهل البيت عليهم السّلام آمد كه آيت در حقّ يكى از جملهء دشمنان اهل بيت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است « 2 » آنگه بيان كرد كه او گفت : [ يا لَيْتَنِي ] اى كاشكى من فلان را بدوست خود نگرفتمى و با وى دوستى نكردمى كه مرا وى گمراه كرد و از ذكر حقّ كه قرآن است يا محمّد ؛ وى مرا بگردانيد از پس آنكه به من

--> ( 1 ) - در برهان قاطع گفته : « خيو بكسر اوّل و سكون ثانى و واو آب دهن را گويند و بفتح اوّل و ضمّ ثانى هم درست است » . ( 2 ) - نصّ عبارت ابو الفتوح ( ره ) نسبت به اين حديث و ما بعد آن اين است : « و در تفسير اهل البيت عليهم السلام آمد كه از جملهء دشمنان خانهء رسول ( ص ) است . ابن دريد گفت : عن أبى حاتم كه [ فلان ] كنايت است از هر مذكّر و [ فلانه ] از هر مؤنّثى و چون خواهند تا كنايت كنند از بهائم الف و لام تعريف درآورند گويند : [ الفلان ] او [ الفلانة ] آنگه بيان كرد كه اين تبرّا براى چه باشد گفت : [ لقد أضلّنى عن الذّكر ] كه مرا گمراه كرد از ذكر يعنى قرآن و گفتند : محمّد عليه السلام و خداى تعالى هر دو را در قرآن ذكر خواند » .