أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
21
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
آن دلهاث « 1 » بود بنت ابليس و ايشان راى سحّاقگى بياموخت و پيش از آن كسى سحّاقگى نكرده بود « 2 » و خداى تعالى باوّل شب صاعقهء بر ايشان افكند و به آخر شب خسفى و ايشان را هلاك كرد و منازل ايشان خراب شد . [ وَ كُلًّا ضَرَبْنا لَهُ الْأَمْثالَ ] و هر يكى از ايشان را مثلى زديم و داستانى نهاديم و همه را هلاك كرديم . آنگه گفت : [ وَ لَقَدْ أَتَوْا عَلَى الْقَرْيَةِ الَّتِي ] و آمدند اين كافران بر آن ديهى كه برو ببارانيدند بارانى بد ؛ و آن ديهاى قوم لوط بود پنج ديه ؛ چهار ديه را خداى تعالى هلاك كرد يعنى مردم آن ديهها را هلاك گردانيد و يكى را رها كرد كه آن عمل خبيث نكردند و قريش در متاجر و مكاسب كه خود بشام رفتندى بر آن ديهها گذر كردندى و هلاك آن ديهها به آن بود كه بر آن سنگ بيارانيدند و نگونسار و سنگسارشان كردند آنگه بر سبيل تنبيه گفت : [ أَ فَلَمْ يَكُونُوا ] اى « 3 » اين كافران قريش نمىبينند اين ديهها را كه هلاك كرديم مردم وى را بسبب عصيان و طغيانشان و ايشان از آن اعتبار نميگيرند ؟ ! - و انديشه نميكنند كه بايشان رسد آنچه باينان رسيد . آنگه گفت : نه كه ايشان اميد حشر و نشر نميدارند و از آن نمىترسند ازين سبب بر معصيت اقدام ميكنند « 4 » . [ سوره الفرقان ( 25 ) : آيات 41 تا 44 ] وَ إِذا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً أَ هذَا الَّذِي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً ( 41 ) إِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ آلِهَتِنا لَوْ لا أَنْ صَبَرْنا عَلَيْها وَ سَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ الْعَذابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلاً ( 42 ) أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلاً ( 43 ) أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً ( 44 )
--> ( 1 ) - در بعضى نسخ و در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « دولهات » . ( 2 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) در اينجا باضافهء : « و دليل بر صحّت اين آنست كه از صادق عليه السلام روايت كردند كه او گفت : از پدرم باقر پرسيدند حديث اصحاب الرّسّ گفت : ايشان را سحّاقات بود » . ( 3 ) - « اى » يعنى آيا ؛ چنان كه در مجلدّات پيشين بيان شده است . ( 4 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) باضافهء : « يعنى نميترسند و اين رجا بمعنى خوف است . چنان كه گفت : مالكم لا ترجون للّه و قارا ؛ [ نشورا ] زنده شدن را ، يقال : نشر اللّه الموتى نشرا و نشورا ؛ اين فعل هم لازم است و هم متعدّى كالرّجع و الرّجوع .