أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

11

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

رسولم و از اشراف زنان قريش ، كى روا دارم كه بزن مولى و آزاد كرده باشم و او زنى بجمال بود و برادرش نيز همين گفت ، خداى سبحانه و تعالى اين آيت فرستاد و گفت : نباشد هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه را كه چون خداى و رسول حكمى كنند بر ايشان در آن اختيارى باشد ايشان را بر كار خداى ، و هر كه در خداى عاصى شود و در رسول خداى بدرستى كه او گمراه شد گمراهى هويدا و روشن ، زينب چون اين آيت بشنيد گفت : راضى شدم و كار در دست تو كردم آنچه فرمان است بفرماى ، رسول ( ص ) او را بزيد داد و مهر رسول ( ص ) بداد ده دينار زر و شصت درم و مقنعهء و ازارى و چادرى و پنجاه مدّ از طعام و سى صاع از خرما . [ وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ ] چون گفتى تو آنكس را كه خداى بر وى نعمت كرد به آنكه توفيق داد ترا تا آزادش كردى به آنكه او را به خود تخصيص دادى و پسرش خواندى ، مخالفان گويند : سبب نزول آيت آن بود كه رسول اللّه در سراى زيد حارثه رفت زينب را ديد خويشتن را بياراسته محبّت وى در دلش افتاد گفت : سبحان اللّه مقلّب القلوب و الابصار ، چون زيد باز آمد زينب اين حكايت با وى گفت ، زيد بدانست كه او در دل رسول ( ص ) افتاده است ، خداى سبحانه و تعالى كراهت آن زن را در دل زيد افكند زيد بيامد و رسول ( ص ) را گفت كه : مرا اين زن نمىبايد ميخواهم كه طلاقش دهم ، گفت : چرا مگر ترا تهمتى هست ؟ - گفت : نه جز خير نيست امّا مرا با وى خوش نيست ، رسول ( ص ) او را گفت : برو زن خود را نگاه دار و در دلش خلاف اين بود ميخواست تا زيد طلاقش دهد تا او را بزنى كند ، زيد او را طلاق داد چون عدّتش بسر آمد رسول ( ص ) زيد را گفت : ترا مىبايد رفتن و زينب را براى من خواستگارى كردن كه مرا به كسى ديگر اعتماد نيست ، زيد گفت : من بيامدم تا زينب را اين حديث كنم او در چشم من بخلاف آن آمد كه پيش از آن بود در وى نگاه نياستم كردن حرمت رسول ( ص ) را پشت سر بر وى كردم و گفتم : اى زينب بشارت باد كه رسول خداى ترا ميخواهد ، او گفت : فرمان او راست و رسول ( ص ) او را بخواست اين همه