أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

19

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

با آنكه كودكى باشد در گهواره ، قتاده گفت كه : آنجا گهواره نبود گهواره كنار مادرش بود چون مريم اشارت بعيسى كرد كه اين حال از وى بپرسيد درين وقت مردم سنگها برگرفته بودند « 1 » كه مريم را سنگسار كنند چون عيسى بسخن درآمد گفتند : [ هذا أمر عظيم ] اين كارى بزرگست . از عيسى پرسيدند كه : يا غلام من انت ؟ - تو كيستى و چه كسى اى كودك ؟ - عيسى روى از ايشان بگردانيد زكريّا عليه السّلام بيامد و گفت : اى غلام اگر ترا در سخن كردن دستورى داده‌اند با من بگوى كه : تو كيستى ؟ - عيسى گفت : انّى عبد اللّه ؛ من بندة خدايم . اوّل سخن كه به زبان او برفت اقرار بود بعبوديت تا ردّ باشد بر ترسايان كه بالهيّت او گفتند ، و همچنين امير المؤمنين على عليه السّلام چون « 2 » دانست كه جماعت غلاة

--> ( 1 ) - در بعضى نسخ : « يراق گرفته بودند » . ( 2 ) - ابو الفتوح ( ره ) در اين مورد از تفسير خود چنين گفته : ( ج 3 چاپ اوّل ؛ ص 468 ) : « أهل اشارت گفتند : اوّل سخن كه به زبان عيسى برفت اقرار بعبوديّة بود تا ردّ باشد بر ترسايان كه الهيّة او گفتند و گفتند او پسر خداست تعالى علوّا كبيرا . همچنين امير المؤمنين عليه السّلام چون دانست كه جماعتى غلاة لعائن اللّه عليهم در حقّ او آن گويند كه لايق نبود مادام ميگفتى : انا عبد اللّه و اخو رسوله تا رد باشد بر ايشان و نقش نگين اين ساخت سبحان من فخرى بانّنى له عبد ؛ سبحان آن خدائى كه همه فخر على آنست كه بندهء اوست ، و در كلام اوست : كفى لى فخرا ان اكون لك عبدا ، و كفى لى عزّا ان تكون لى ربّا ؛ مرا فخر آن بس كه بندهء توام و مرا عزّ آن بس كه خداوند منى . در آنكه گفت : انا عبد اللّه و اخو رسوله لا يقولها بعدى الّا كذّاب . جواب دو گروه داد غال مفرط و ناصب مقصرّ ، گفت : من بندهء خدايم تا رد باشد بر غاليان مفرط كه افراط كنند و از حدّ خود ببرند او را . و در آنكه گفت اخو رسوله ردّ كرد بر ناصبيان مقصرّ كه او را بپايهء خود نگفتند ، گفت : من برادرم و پايهء برادرى از پايهء خلافت برتر باشد . براى آن گفت : انا عبد اللّه كه تا او بود جز خداى را بندگى نكرد و روى جز پيش خداى بر زمين ننهاد و بت نپرستيد و شرك نياورد لا عن كفر ايمان آورد و هر كه جز او بود ايمان از پس كفر آورد چنان كه عيسى را پيش از بلوغ بوقت تكليف كمال عقل دادند تا اقرار داد كه : انّى عبد اللّه و كمال فضل دادند كه بار نبوّت را با صغر سن تحمّل كرد كه : و جعلنى نبيّا . و او را دستورى دادند تا تزكيهء خود كرد كه : و جعلنى مباركا اينما كنت . مرا مبارك كرد هر كجا باشم و شرح حال خود را داد كه : و اوصانى بالصّلوة و الزّكوة مادمت حيّا مرا به نماز و زكات وصيّت كرد تا زنده باشم ، او را پيش از اوان بلوغ نه بحسب عادت بل بخرق عادت كمال عقل داد تا رسول او را دعوت كرد و محلّ او قابل دعوت رسول آمد ، پيش از وقت بلوغ باسلام درآمد و ديگران را بوقت و پس از وقت بتيغ باسلام درآوردند . و آنكه بقدم اختيار بطوع باسلام درنيامد بتيغ دمار از سر او برآورد . بازش دستورى دادند تا تزكيهء خود بكرد كه « سبقتكم الى الاسلام طرّا * على ما بلغت او ان حلمى » پيش از آنكه بحلم رسانيدند او را قدم او بر اهل اسلام چنان مبارك بود كه بمقدم او همه قدم سر در نهادند او سابق بود و ديگران لاحق بودند باز كه بوصايت نماز و زكات رسيد اين وصايت او را كردند و جز او را كردند ، بعضى هيچ دو نكردند و بعضى يكى كردند و يكى نكردند و بعضى كه هر دو كردند به دو وقت كردند و از دور دولت آدم تا بوقت منقرض عالم جز او نبود كه ميان اين هر دو جمع كرد در يك جاى و در يك حال كه يؤتون الزكوة و هم راكعون . آنگه با آنكه عيسى اين بگفت تا ترسايان افراط نكنند گفت : [ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا ] تا به آخر آيت تا جهودان تفريط نكنند ، هر دو آنچه از خبث سريرت و اسائت سيرت ايشان بود بكردند . ترسايان گفتند : المسيح بن اللّه اين غلو بكردند و جهودان گفتند هو بن يوسف النجّار . همچنين امير المؤمنين ( ع ) با آنكه در اين معنى اطناب كرد و بكرّات و تارات از اين تبرّا كرد هم غاليان غلوّ رها كردند و افراط و هم ناصبيان در تقصير تقصير نكردند ، ايشان گفتند : خود خداى اوست و اينان گفتند : امام هم نيست ، و به اين رها نكردند تا گفتند : ايمانش بموقع قبول نيست چو ايمانش در حال صبى بود و ايمان كودكان را موقعى نباشد . عيسى يك ساعت پيغمبرى را شايد و از او مقبول است ، على بنه سالگى يا به دوازده سالگى بر اختلاف روايات قبول تكليف را نشايد بعد دعوت رسول ؟ ! و دگر اين طعن بر رسول بيشتر است براى آنكه رسول باحوال او عالم‌تر بود اگر دانست كه او اهل دعوت نيست و او را دعوت كرد تا بان برو باشد نه آنكه امير المؤمنين از حال مستشعر باشد رسول نبود بل رسول عليه السّلام همچنين بود تا ميگويد : لو لا ان اشفق ان تقول فيك طوائف من امّتى ما قالت النصّارى فى المسيح بن مريم لقلت اليوم فيك مقالا لا تمرّ بملإ من امّتى الّا لأخذوا التّراب من تحت قدميك يستشفون به ؛ گفت : اگر نه آنستى كه من ميترسم كه گروهى از امّت من در تو آن گويند كه ترسايان گفتند در عيسى بن مريم در تو مقالتى گفتم و گفتارى كه به هيچ گروه از امّت من گذر نكردى الّا خاك قدمت برگرفتندى و در چشم كشيدندى و به آن طلب شفا كردندى » .