أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

478

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

تا خدا آن پادشاه را و اهل مملكت او را هلاك كرد و آن زمان گذشت و زمان ديگر آمد و گروه ديگر بهم رسيدند ، پس ايشان بيدار شدند و به يكديگر نظر كردند و گفتند : آيا چه مقدار خواب كرده‌ايم ؟ پس نظر كردند و ديدند كه آفتاب بلند شده است ، گفتند : يك روز يا بعضى از روز خوابيده‌ايم ، پس بيكى از خود گفتند كه : اين زر را بگير و داخل شهر شو به لباس و هيئتى كه ترا نشناسند و از براى ما طعام بگير كه اگر ما را بشناسند يا ميكشند يا بدين خود برميگردانند ، پس چون آن مرد داخل شهر شد ديد اوضاع شهر را بخلاف آنچه پيشتر ديده بود مشاهده كرد و جماعتى در آن شهر ديد كه هرگز نديده بود و نمىشناخت و ايشان لغت او را نمىدانستند و او لغت ايشانرا نمىدانست پس از او پرسيدند كه : تو كيستى و از كجا آمدهء ؟ پس احوال خود را بايشان نقل كرد و پادشاه آن شهر با اصحابش همراه او آمدند تا در غار و نظر در غار ميكردند پس بعضى از ايشان گفتند كه : اينها كه در غارند سه نفرند و چهارم ايشان سگ ايشانست ، و بعضى گفتند كه : پنج نفرند و ششم ايشان سگ ايشانست ، و بعضى گفته‌اند كه : هفت نفرند و هشتم ايشان سگ ايشان است ، و حق تعالى ايشان را محجوب گردانيده بود بحجابى از رعب و خوف كه هيچ كس جرأت نمىكرد كه داخل شود و بنزديك ايشان برود مگر رفيقان ايشان ، و چون رفيق ايشان بنزد ايشان آمد بسيار خايف شده بودند به گمان آنكه اين جماعت كه بر در غار آمده‌اند اصحاب دقيانوسند ، پس رفيق ايشان خبر داد كه مدّت مديد در خواب بوده‌ايم و قرنها از زمان دقيانوس گذشته است و ما آيتى شده‌ايم از براى مردم كه تعجّب ميكنند از حال ما ؛ پس گريستند و از خدا سؤال كردند كه باز ايشان را بخواب برگرداند پس آن پادشاه گفت : سزاوار آنست كه در غار مسجدى بنا كنيم و به زيارت اين مكان بيائيم كه ايشان گروهى بودند مؤمنان . پس در هر سال دو مرتبه ايشان را خدا بپهلوئى از پهلوى ديگر ميگرداند ، شش ماه بر پهلوى راست ميخوابند و شش ماه بر پهلوى چپ ؛ و سگ با ايشانست و دستهاى خود را پهن كرده است در پيشگاه غار . و در حديث چند از آن حضرت منقولست كه باصحاب خود فرمود كه : اگر قوم شما تكليف كنند شما را به آنچه قوم اصحاب كهف تكليف كردند ايشان را به آن ؛ بكنيد ؟ -