أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

418

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

و ديگرى را دواج « 1 » بوقت خفتن و اين مرد كه با من بود زبان من و ايشان ميدانست ايشان را گفت : ما آمده‌ايم تا ببينيم كه آفتاب چگونه برمىآيد ؟ - گفت : ما درين بوديم كه آوازى شنيديم چون صلصلهء آهن « 2 » ؛ من بيفتادم از آن هيبت و بيهوش شدم چون باهوش آمدم ايشان مرا بروغن مىاندودند آفتاب را ديدم كه بر آن آب « 3 » افتاده بود برنگ روغن زيت يعنى چون آفتاب بر آن تابيد برنگ روغن زيتون شد و كنارهء آسمان ديدم چون دامن خيمه ، چون آفتاب بالا رفت مرا در سردابى بردند و آن مرد كه با من بود ، چون روز نيك برآمد و آفتاب بگرديد ايشان از سردابها بيرون آمدند و بكنارهء دريا آمدند و ماهى ميگرفتند و در آفتاب مىافكندند تا بريان ميشد [ كذلك ] « 4 » يعنى أمر ذو القرنين چنين بود كه ما صفت كرديم بعضى گفتند : چنان كه او را به مغرب رسانيديم همچنين او را بمشرق رسانيديم ، و چنان كه به مغرب گروهى را يافت بمشرق نيز گروهى را يافت ، و چنان كه در ايشان حكم كرد در اينان هم حكم كرد ، و علم ما بأحوال او و آنچه نزديك او بود محيط است از لشكر او و اسباب ملك و پادشاهى او [ ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً ] پس آنگه متابعت سببى و طريقى كرد و ميرفت تا آنگه كه بميان دو كوه برسيد و اين آن دو كوه است

--> ( 1 ) - در برهان قاطع گفته : « دواج بفتح اوّل بر وزن رواج لحاف باشد » و از استعمال شدن در مقابل لحاف در متن كه نصّ تفسير ابو الفتوح ( ره ) نيز همين است برميآيد كه « دواج » بمعنى رختخواب و دوشك و مثل آنست نه بمعنى لحاف فراجع حتّى يتبيّن لك الحال . ( 2 ) - در بعضى نسخ : « چون صلصلهء آواز آهن » . ( 3 ) - در تفسير چاپى ابو الفتوح ( ره ) : « آفتاب را ديدم برون افتاده برنگ روغن زيت » و صحيح همانا متن است زيرا عبارت ثعلبى كه اساس نقل ابو الفتوح ( ره ) است اين است : « فلمّا طلعت الشمس على الماء اذا هى على الماء كهيئة الزيت » ( رجوع شود بقصص الانبياء چاپ مصر بسال 1312 ) . ( 4 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « [ كذلك ] همچنين ؛ در تشبيه خلاف كردند بعضى گفتند : معنى آنست كه چنان كه او را به مغرب رسانيديم همچنين او را بمشرق رسانيديم ، و بعضى و بعضى ديگر گفتند : همچنانكه بمشرق گروهى را يافت به مغرب گروهى را يافت ، و نيز گفتند : چنان كه در ايشان حكم كرد در اينان حكم كرد ، و گفتند : چون خداى تعالى قصّهء ايشان بگفت گفت : [ كذلك ] يعنى كذلك أمرهم و خبرهم كما قصصنا ؛ و حال و قصّهء ايشان چنان بود كه گفتيم ، آنگه ابتدا كرد و گفت : قد أحطنا » .