أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
356
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
هر روز من خرج ميكنم ديروز من اين داشتم و كس مرا بگنج يافتن متّهم نكرد ، گفتند : اى مرد محال مگوى كه اين درمها تاريخ او سيصد و نه سال زدهاند ، آواز برآوردند و خبر بپادشاه وقت رسيد مردم بر او جمع شدند و او هيچ جواب نميداد كلام ايشان را بجز خاموشى ، و مردم را از خاموشى او تهمت زيادت ميشد و در شهر دو پيشوا و رئيس بودند كه مردانى صالح بودند « 1 » او را پيش آن رئيسان بردند و او دل بر مرگ نهاده بود هيچ شكّ نميكرد و مىپنداشت كه او را پيش دقيانوس مىبرند خداى را ميخواند و ميگفت : اى خداى آسمان و زمين فرياد رس ، اى كاشكى ما همه با هم بوديمى و عهد ما چنان است كه ما با هم زندگانى كنيم و مردن ما نيز با هم باشد ، اى دريغا كه اين جبّار مرا بكشد و من ديگر ايشان را نبينم ، همهء راه اين انديشه ميكرد و شهادت مىآورد ، چون او را پيش اين دو رئيس بردند ، او بنگريد دقيانوس را نديد ساكن شد او را بداشتند و درمها به آن رئيسان دادند ايشان او را گفتند : اى جوانمرد راست بگوى تا اين گنج كجا يافتهء كه نقش اين درمها گواهى ميدهد كه تو گنجى يافتهء از گنجهاى قديم ، تمليخا گفت : و اللّه كه من هيچ گنج نيافتهام و اين درم از خانهء پدر خود برگرفتهام و ضرب اين شهر است و من همين دانم ، او را گفتند : تو كيستى ؟ و پدر تو كيست ؟ - نام خود و نام پدر خود بگفت ، كس نشناخت چه از اين مدّت سيصد و نه سال برآمده بود ، گفتند : دروغ ميگوئى ، او ساعتى سوگند مىخورد و ساعتى خاموش مىبود ، بهرى ميگفتند : او ديوانه است ، و بهرى ميگفتند : ابله است ، و بهرى ميگفتند طرّار است ؛ و از راستى خبر نميدهد ، يكى از آن رئيسان بانگ بر وى زد و گفت : ميخواهى كه به اين دروغ و محال از دست ما خلاص يا بى ؛ سيصد و نه سال است تا اين درمها زدهاند تو ميگوئى كه : از خانهء پدرم آوردهام تو كودك جوان آمدهء تا بر ما پيران فسوس دارى ؟ ! اعيان و معروفان شهر ايناناند كه اينجا حاضرند و خزاين شهر بدست ماست و ما از اين ضرب يك درم نداريم ، ما ترا رها نكنيم ؛ اگر راست گفتى فهو المراد و الّا ضرب و حبس و تعزير و تعذيب باشد ، تمليخا گفت : بخداى بر شما سوگند مىدهم كه دقيانوس چه كرد و كجا رفت ؟ - كه
--> ( 1 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) باضافهء : « يكى اريويس نام و يكى بستيوس نام » .