أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

95

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

ما را گمراه ميكنى بر خيزيد و ازين شهر بيرون رويد اگر شما را هلاك خود آرزو نيست و جان خود بكارست مصعب گفت : اگر بنشينى و از من چند سخن بشنوى اگر با رأى تو موافق باشد فهو المراد و اگر بر خلاف آن باشد كه ترا رأى بود خود انگار كه نشنيدى اسيد گفت : بانصاف گفتى آنگه حربه به زمين فرو برد و بنشست مصعب چند آيت قرآن برو خواند و وصف اسلام با او بگفت و او مىشنيد و روى او تازه مىشد و بشاشت درو پديد مىآمد تا گفتند كه : و اللّه كه ما مسلمانى در روى او بشناختيم پيش از آنكه سخن گفت : آنگه گفت : نيكو كلامى است و نيكو طريقتى است چگونه كند آنكس كه خواهد كه درين دين آيد گفتند : اوّل غسل كند و جامهء پاكيزه در پوشد و كلمهء شهادت بگويد و دو ركعت نماز بكند او شهادتين بگفت و برخاست و غسل كرد و جامهء پاكيزه درپوشيد آنگه گفت : من ميروم تا مردى را بشما فرستم كه اگر شما را اجابت كند و در دين شما آيد هيچكس بر شما خلاف نكند سعد معاذ را خواست آنگه حربه بر گرفت و با نزديك قوم شد قوم درو نگريدند گفتند كه : و اللّه كه اسيد نه به آن روى باز آمد كه ازينجا رفت سعد معاذ او را گفت : چه كردى ؟ - گفت : برفتم و اين مردمان را بديدم چيزى نميگويند كه ما را زيان دارد و گفتم : چيزى مكنيد و مگوئيد كه ما را زيان دارد گفتند كه : همچنين كنيم و ليكن دانى كه چه شنيديم ؟ - شنيديم كه جماعتى از بنى حارثه برخاسته‌اند تا اسعد را بكشند براى آنكه پسر خالهء تو است تا عهدى كه از ميان شماست تباه كنند بكشتن اگر به روى و مراقبتى كنى صواب باشد سعد معاذ برخاست و حربه برگرفت و آمد تا به آن ديوار رسيد كه ايشان در آنجا بودند ايشان را يافت ساكن نشسته بدانست كه خواسته است تا او آنجا رود و سخن ايشان بشنود بيامد شتيم الوجه با غلظه و بانگ بريشان زد و گفت : چرا اينجايگاه رها نميكنيد و نميرويد و اضلال و اغواى ضعيفان ما ميكنيد اگر نه آنستى كه تو پسر خالهء منى و الّا به اين حربه خطاب كردمى با شما مصعب گفت : اى جوانمرد اگر بنشينى و سخن بشنوى و انديشه كنى گرت صواب آيد نيكو و الّا آنچه رأى تو باشد ميكنيم گفت : انصاف بدادى آنگه بنشست و مصعب حديث اسلام و طريقهء مسلمانى و مكارم اخلاق وصف كردن گرفت و از قرآن پارهء بخواند و ميگفت و روى سعد ميشكفت و تازه مىشد تا محبّت اسلام در روى او ظاهر شد پيش از آنكه بر زبان راند آنگه گفت : شما چگونه