أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
383
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
او باشد ، بامداد هر كه سلاح نيكوتر داشت و اسبى فارهتر در پوشيده و بر نشست و خويشتن را عرضه ميداد ؛ رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در نگريد همه حاضر بودند و ساخته ، در ميان ايشان امير المؤمنين على را نديد گفت : على كجاست ؟ - گفتند : يا رسول اللّه او را چشم درد مىكند ، سلمان را گفت : برو بيارش ؛ سلمان بيامد و گفت : أجب رسول اللّه ، او برخاست و سلمان دست او گرفت و پيش رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورد ، گفت : يا على چه بوده است ترا ؟ - گفت : يا رسول اللّه صداع براسى و رمد بعينى لا أبصر معه شيئا ؛ دردسرى است و درد چشمى است كه با او هيچ نمىبينم گفت : پيشتر آى ، او پيش رسول رفت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آب دهن مبارك خويش در چشم او دميد و دست به او فرود آورد ؛ در حال چشم باز كرد چنان كه پنداشتى كه او را هرگز درد چشم نبوده است « 1 » و رايت به دو داد او برفت و خداى تعالى او را فتح داد چنان كه مشهور است پس اين خصلت محبّت من الطّرفين درو موجودست و حاصل باتّفاق . وصف ديگر آنست كه گفت كه : با مؤمنان ذلول و نرم و سازنده باشند . در خبر است كه روزى امير المؤمنين ميگذشت در بعضى كويهاى كوفه زنى را ديد سبوى آب بر گرفته ميرفت و ميگفت : اللّهمّ احكم بينى و بين علىّ بن ابى طالب ، و زن او را نشناخت امير المؤمنين پيش او آمد و گفت : اى زن ترا با على بو طالب چيست ؟ - گفت شوهر مرا ببعضى جايها فرستاده است تا مرا اين آب مىبايد كشيد ؛ گفت : اى پرستار خداى اين را به من ده تا من بردارم و على را بگويم تا كس فرستد و شوهر ترا باز خواند ، آب را برگرفت و با او بدر سراى او برد چون همسايگان بديدند زبان ملامت در آن زن نهادند و گفتند : تو نميدانى كه اين امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب است ، زن بيامد و در پاى او افتاد و عذر خواست و گفت : زنهار اى امير المؤمنين ترا نشناختم و ترك ادب كردم ، گفت : روا باشد هرگاه كه ترا كارى افتد و حاجتى باشد مىآى و از من طلب ميدار تا شوهرت باز آمدن ، زن گفت : جزاك اللّه خيرا أفضل ما جزى إماما عن رعيّته . پس از وفات امير المؤمنين ضرار بن عبد الله الضبىّ نزديك
--> ( 1 ) - در بعضى نسخ اين دو بيت نيز در اينجا مذكور است و در حاشيه نسخهء قديمى نيز بيت اول به خط غير متن مذكور است . زبان به چشم تو ماليد در رمد احمد * كه پيش اهل بصارت بعينه بصر است زبان رساند به چشم تو و غرض آن داشت * كه در حديث زبان با تو نيز در نظر است