أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
289
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
شما را قوّت و منعت نباشد كه بر قضايا و احكام من غالب آئيد چه اگر من خواهم كه شما را ببرم و ديگران را بيارم توانم ، پيش از شما ديگران بودهاند از شما بقوّت قويتر و بقدمت « 1 » پيشتر و بساز و عدّت بيشتر چنان كه در قصّهء امم سالفه فرمود از قصّهء قارون و عاد و ثمود و قوم نمرود و قوم فرعون ، ايشان بعدد بيش بودند و بعدّت پيش بودند چون عصيان آوردند ايشان را هلاك گردانيديم اين جماعت مىپندارند كه پيش از ايشان جهان نبوده است و اوّلين كسى كه در جهان آمد ايشاناند و در جهان دائم خواهند ماند و دست عزل روزگار بولايت ايشان نخواهد رسيد نميدانند كه اين جهان بازماندهء بسيار كسان است و ميراث بسيار مردگان است . در خبرست كه جبرئيل عليه السّلام بنزديك پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر بود باداى وحى دو مرد حاضر آمدند و در پارهء زمين دعوى كردند منازعت و مشاحّت از حدّ ببردند جبرئيل گفت كه : درين پارهء زمين كه ايشان دعوى ميكنند من چهار هزار مالك را ياد دارم اكنون ايشان ميگويند كه : ملك ماست . بهلول مجنون در بعضى مواقف حجّ بهارون الرّشيد رسيد هارون را در هودجى ديد حجّاب از چهار جانب مردمان را ميزدند و از حوالى او ميراندند بهلول به بالاى بلندئى برآمد و گفت : حدّثنى ابى عن فلان بن فلان انّه قال : رأيت رسول اللّه فى هذا المكان على حمار له و لم يكن هناك ضرب و لا طرد ، گفت : رسول خداى را ديدم درين مكان بر دراز گوشى نشسته بود كس را نميزدند و نميراندند هارون الرّشيد پرسيد كه : كيست ؟ - گفتند كه : بهلول است ، گفت كه : هودج را بداريد و او را پيش من آريد ، او را بياوردند ، گفت : چه ميگفتى ؟ - اين خبر باز گفت ، گفت كه : راست ميگوئى ، اى بهلول مرا وعظى گوى مختصر ؛ گفت : انّ الّذى فى يدك كان فى يد غيرك ثمّ انتقل اليك و عن قريب سينتقل عنك الى غيرك ، آنچه در دست تو است ازين ملك و پادشاهى در دست ديگران بوده است ازيشان به تو نقل افتاده زود بود كه : از تو به ديگرى نقل افتد هارون بگريست و وى را هزار دينار فرمود ، او گفت : نخواهم ، گفت كه : بر درويشان قسمت كن ، گفت : اوليتر آنست كه آن را تو با خداوند آن دهى ، اين بگفت و بگذشت و همين معنى است كه شاعر گفت : دخل الدّنيا أناس قبلنا * رحلوا عنها و خلّوها لنا
--> ( 1 ) - در نسخهء قديمى و بعضى نسخ ديگر : « و بخدم » .