أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
241
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
ايمان نياوردهاند و ايمان ايشان درست نباشد تا آنگه كه ترا به حاكم كنند در آنچه ميان ايشان خلاف افتد آنگه تو آنچه حكم كرده باشى بدان راضى شوند و در نفس خويش از آن حرجى و تنگىاى نيابند يعنى كه تا رضاى تو بر هواى خود اختيار نكنند و فرمان ترا انقياد ننمايند اگرچه به زبان گويند كه : مؤمنايم ؛ مؤمن نباشند و ايمان ايشان درست نباشد ؛ و اگر ما بر ايشان نويسيم يعنى فريضه گردانيم كه خويشتن را بكشيد چنان كه بر بنى اسرائيل فريضه كرديم يا فرمائيم كه : هجرت كنيد و خانومان خود رها كنيد ، نكنند آن يعنى قتل نفس و رها كردن مسكن الّا اندكى از ايشان . گفتهاند كه : ثابت قيس است و مراد به [ قليل ] اوست مقاتل گفت : چون اين آيت آمد عمّار ياسر و عبد اللّه مسعود و جماعتى گفتند اگرچه اندك بودند كه : بخداى اگر خداى و رسول ما را بفرمايند كه خود را بكشيد و خانههاى خود رها كنيد ؛ ما خود را بكشيم و خانهها رها كنيم ، اين حديث بسمع رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد گفت : إنّ من امّتى رجالا الايمان أثبت فى قلوبهم من الجبال الرّواسى ؛ از امّت من مردانىاند كه ايمان در دل ايشان از كوهها ثابتتر و محكمتر است ، آنگه حقّ تعالى گفت : آنچه فرموديم از قتل نفس و رها كردن نشيمن بر ايشان سخت بود و اندكى از ايشان آن بجاى آوردند اكنون آنچه كم از آنست ايشان را بدان وعظى ميگويد اگر بكنند آنچه ايشان را بدان وعظ ميكنند ايشان را بهتر بود و ثابت قد متر و پاى بر جاىتر باشد در باب اعتقاد و بصيرت براى آنكه اعتقاد حقّ از سر دليل اعتقادى باشد مقتضى سكون « 1 » نفس بخلاف اعتقاد جهل و تقليد « 2 » كه نفس به آن مضطرب باشد و آنگه ايشان را بدهيم از نزديك خويش مزدى عظيم و ثوابى بزرگ يعنى اگر آنچه گفتند و ايشان را بدان پند دادند ايشان بكردندى ايشان را بهتر بودى و ثواب از حدّ بيرون ايشان را دادمانى و آنچه از نزديك ما باشد بشرف و كرامت مختصّ باشد و چگونه عظيم نباشد آنچه تعظيم و تبجيل او به آن مقرون گردد و ببقاى او
--> ( 1 ) - كذا در همهء نسخ و در تفسير ابو الفتوح ليكن به نظر ميرسد كه « مفضى به سكون » باشد و افضاء بباء استعمال مىشود و در كتب فارسى و عربى بسيار به كار رفته است حتى در همين تفسير ابو الفتوح نيز . ( 2 ) - كذا در تفسير ابو الفتوح و در نسخهء قديمى : « تحيت » و در نسخهء معتبر ديگرى « تبخيت » يا « تنجيت » و در سه نسخهء ديگر : « محيت » و در نسخهء « بحقيقت » و در نسخهء ديگرى « تجيب » .