أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
174
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
النّاس كأسنان المشط . كلبى گفت : بعضكم من بعض ؛ فى الدّين و النّصرة ، يعنى چون دين يكى است بايد كه ناصر يكديگر باشيد . ضحاك گفت : هيچ فرقى نيست در طاعت ميان مردان و زنان و نه در معصيت و نه در خلقت ؛ هر كه طاعت كند اگر مرد باشد و اگر زن ثواب يابد و اگر معصيت كند عقاب يابد اگر خداى عفو نكند . و فرق بعلم است و عمل امّا علم ؛ « وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ » ، و امّا عمل « إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ » ، بجاى تسويه فرمود النّاس كاسنان المشط ، و بجاى تفاوت فرمود : النّاس معادن كمعادن الذّهب و الفضّة ، مردم معدنهااند چون معدنهاى زر و سيم ؛ ميان مردم چندان تفاوت است كه از زر تا سيم و اين كه بود در عهد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود اذا النّاس ناس و الزّمان زمان « 1 » [ فَالَّذِينَ هاجَرُوا ] پس آنان كه هجرت كردند بعضى از ايشان بطوع و بعضى را از خانهها بيرون كردند بكره « وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ » آنان كه سران اين كار بودند يكى را در خانه رها نكردند و يكى را از خانه رها نكردند او را گفتند كه : خانه بما رها كن كه ما را خانهء تو مىبايد ، گفت : شهر بشمارها كردم خانه به من رها كنيد .
--> ( 1 ) - مصراع دوم بيت معروفى است كه گويند يكى از قوم عاد گفته است و مصراع اول آن اين است : « بلاد بها كنا و نحن نحبها » . شيخ بزرگوار ابو الفتوح ( ره ) در اين مورد از تفسير شريف خود بيانات بسيار نفيس و گرانمايهء دارد كه ذكر آنها را در اينجا مناسب ميدانم و آن چنين است كه گفته ( ج 1 چاپ اول ص 709 - 710 ) : « بعضكم من بعض ؛ بهرى از بهرى شما يعنى همه يكى بنزديك من از روى خلقت چنان كه گفت عليه السلام : الناس كأسنان المشط ؛ مردم چون دندانهء شانهاند يعنى از روى خلقت و چنان كه شاعر گفت : الناس من جهة التمثال أكفاء * أبوهم آدم و الام حواء فان يكن لهم فى أصلهم شرف * يفاخرون به فالطين و الماء كلبى گفت : بعضكم من بعض ؛ فى الدين و النصرة ، يعنى چون دين يكى باشد بايد تا ناصر يكديگر باشى . ضحاك گفت : يعنى هيچ فرقى نيست در طاعت از ميان مردان و زنان از روى خلقت يكىاند و از روى طاعت يكىاند ، و از طريق معصيت يكىاند ؛ هر كه طاعتى كند اگر مرد باشد اگر زن ثواب يابد و اگر معصيتى كند جزا يابد اگر خداى عفو نكند اگر مرد باشد اگر زن اينجا هيچ فرقى نيست ؛ فرق بعلم است و به عمل ؛ اما علم فى قوله : و الذين اوتوا العلم درجات ، و قوله : هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ، و اما عمل فى قوله : ان اكرمكم عند اللّه اتقاكم ، و قوله : امن هو قانت آناء اليل ساجدا و قائما ؛ الاية ، بجاى تسويه فرمود كه : اسنان المشط ، و بجاى تفاوت فرمود كه : الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة ، مردمان معدنهااند چون معدنهاى زر و سيم چندان تفاوت است كه از زر تا سيم ، اين كه بود در عهد رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، اذ الناس ناس و الزمان زمان ، اما امروز حال چنان است كه آنان كه آن روز ابريز بودند امروز ارزيزاند ؟ ؟ ؟ ؛ و آنان كه چيز بودند امروز ناچيزند ؛ آنان كه ذهب بودند ذاهب شدند ؛ و آنان كه فضه بودند مفضض گشتند ، امروز خواص رصاصند و عوام هوامند به صورت مردمند بسيرت سباعند بهرى ذئابند و بهرى كلابند ؛ آنان كه ذئابند ثعالب و ارانباند و آنان كه ولاتند چون كلب كلبند مؤمن در ميان ايشان چون بره يا چون بزى كه پيرامن او اين انواع سباع باشند اگر جان بكنار برد كارى عظيم است ؛ فمن نجا برأسه فقد ربح ، چه جاى سر است و سر چه محل دارد ! ؟ هر كه دين بسر برد او گوى بسر برده است ، اگر هزار سر چنين بنهد تا يك سر از آن ببرد هم او بر سود است ، اگر در عهد تو چنين باشد چه عجب كه در عهد امير المؤمنين على ( ع ) چنين بود كه : و العشرة تباع برأس من بنى فراس ؛ اعنى قوله عليه السلام : ليت معاوية صارفنى بكم صرف الدينار بالدرهم ؛ اخذ منى عشرة منكم و أعطانى واحدا من بنى فراس من بنى غنم ، لا جرم چه سر بنهادند سر فراز دو جهان گشتند ؛ و قاتلوا گوى باختن و اسب تاختن ايشان است در ميدان مردان و « قتلوا » جان به دادن و سر بنهادن است ، « لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ » ، دست يافتن ايشان و سر بريدن است اگر سر است و اگر پاى است تا ننهى نبرى بل تا ندهى نبرى كمثل الميزان من اوفى استوفى ، تا پاى در ننهى دست نبرى و تا سر بر سر ننهى سر نبرى و تا جان ندهى جان نبرى ، براى آنكه هر كه با جان است بىجان است كه : انك ميت و انهم ميتون ، و آنكه بر تو بيجان است بر ما هم با جان است و هم با جانان است كه : بل احياء عند ربهم يرزقون ، دع من هذا ، از اين ره رها كن و از اين در فراتر شو رسول ص در آن دو حديث مردم را تشبيه كرد يكى از روى خلقت و يكى از روى سيرت ، چون بجاى سيرت رسيد گفت : الناس كأبل مائة لا تجد فيها راحلة واحدة ، اگر آن روز ار صد يكى بر نيامدند امروز از صد هزار يكى بر نيايد عجب كار است آنكه بر نيايد چگونه بر آيد ؟ ؛ ثبت العرش ثم انقش ، آنكه پاى در ننهاد چگونه بپايه بر آيد و آنكه بپايه برنيابد چگونه بپايه بماند ، و آنكه پاى ندارد كجاى پاى دارد . فقر الجهول بلا قلب الى أدب * فقر الحمار بلا رأس الى رسن خر را اول سر بايد پس توبره اگر هر خرى را سرى ببايد صد هزار خر را سرى نبايد ؟ ! خواجه آن خر است كه سر سر ندارد لا جرم چنين بىسر و بىبن است كه با هر بىسر و بنى سر بسر مىنشايد لا يعرف الفرق بين الرأس و الذنب من ذكر او أنثى . نه براى آنكه او زن است نه از بر زن است بيش از آن نيست كه نه از اهل گرزن است . مصراع و ما التانيث لاسم الشمس عيبا * و لا التذكير فخرا للهلال آنكه اهل در زن باشد نه سزاى گر زن باشد مردت با در زن است و زنت با گر زن ، اقلب و قد أصبت و الا ففى عقلك أصبت ؛ رجعنا الى الحديث » .