أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

315

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

علم كارزار نيك دانست تا مطابق [ بَسْطَةً ] باشد كه معنى او شجاعت است و خداى تعالى او را سزاى پادشاهى دانست و پادشاهى به دو داد و خداى تعالى ملك و پادشاهى به آن كس كه خواهد دهد و بدان دهد كه سزاوار پادشاهى بود و خداى تعالى فراخ عطا و داناست چون دهد بىاندازه دهد و چون ندهد بجاى ندهد بخيل‌وار ندهد و جاهل‌وار ننهد . [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 248 ] وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ( 248 ) اشمويل را گفتند كه : آيت و علامت و دلالت پادشاهى او چيست ؟ - گفت : آيت پادشاهى او آنست كه تابوت بشما آيد . مفسّران و اهل اخبار چنين گفته‌اند كه : خداى تعالى تابوتى بآدم فرستاد درو صورت پيغمبران و خانه‌هاى ايشان تا به آخر زمان كه خانهء رسول ما بود در آخر ايشان ؛ خانهء بود از ياقوت سرخ و صورت و شبح او در آنجا بود ايستاده در نماز و پيرامن او اهلبيت و اصحاب او بودند و در پيش او جوانى شمشير بر دوش نهاده بر پيشانى او نوشته : هذا اخوه و ابن عمّه المؤيّد بالنّصر من عند اللّه ، اين برادر و پسر عمّ اوست مؤيّد است بنصرت از قبل خداى تعالى ؛ خويشان و انصار و خدم گردبرگرد او ، نو رسم - اسب يكى از ايشان فرداى قيامت نور آفتاب را غلبه كند و اين تابوت طولش سه گز بود در عرض دو گز ، از چوب شمشاد بود در زر گرفته ، بنزديك آدم بود تا او را وفات رسيد بوصىّ خود شيث سپرد آنگه بفرزندان آدم يك بيك ميدادند تا كه بابراهيم رسيد چون ابراهيم را وفات آمد باسماعيل سپرد كه مهين فرزندانش بود چون اسماعيل را وفات آمد بنزديك پسرش قيدار بنهاد فرزندان اسحاق با او منازعت كردند گفتند : نبوّت از شما رفت تابوت با ما دهيد از آثار نبوّت جز اين نور با شما نماند يعنى نور محمّد قيدار گفت : اين وصيّت پدر منست من بكس ندهم روزى خواست تا سر آن تابوت باز كند نتوانست ، منادئى آواز داد كه يا قيدار سر اين تابوت مگشاى كه ترا برين سبيل نيست سر اين نگشايد الّا پيغمبرى ، اين تابوت برگير و با نزديك پسر عمّت بر يعقوب اسرائيل اللّه و به دو سپار ، او برخاست و تابوت بر گردن نهاد و از زمين حرم بيامد و روى بكنعان نهاد يعقوب بكنعان بود چون قيدار بنزديك كنعان رسيد تابوت صريرى و آوازى