أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

181

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

صلى اللّه عليه و آله او را گفتم : ترا چه مصيبت رسيده است ؟ - گفت : من دو پسرك داشتم كه راحت دل و آسايش جان من ايشان بودند پدر ايشان روزى گوسفندى بكشت و كارد آنجا رها كرد و برفت و من مشغول بودم پسر مهترين كهترين را گفت : بيا تا من ترا بگويم كه پدرم گوسفند چگونه مىكشت آنگه وى را دست و پاى ببست و بخوابانيد و كارد بر گلوى وى ماليد و وى را بكشت چون خبر يافتم بانگ بر وى زدم وى بگريخت و در كوه شد ، پدر درآمد گفتم : چنين حالى افتاد پدر بطلب پسر رفت بسيارى بگرديد عاقبت بازيافت وى را ؛ شيرش دريده بود پدر ساعتى بر سر وى بود آنگه وى را برگرفت و باز آورد در راه تشنگى عظيم بر وى كار كرده بود ، بيفتاد ساعتى برآمد وى نيز متوفّى شد همان روز پسركى ديگر داشتم طفل و من ديگ مىپختم بگذاشتم و به كار اينان مشغول شدم آن پسرك خرد بنزديك ديگ رفت ديگ را بيفكند و بر خود ريخت او نيز سوخته شد اكنون من نشسته‌ام چنين كه تو مىبينى ، گفتم : چگونه صبر ميكنى برين مصيبتها و جزع نميكنى ؟ - گفت : انديشه كردم اگر صبر و جزع دو مرد بودندى و با يكديگر در آويختندى « 1 » صبر غالبتر بودى . امير المؤمنين عليه السّلام گفت : « ان صبرت جرت عليك المقادير و انت مأجور و ان جزعت جرت عليك المقادير و انت مأزور » اگر صبر كنى قضا بر تو برود و تو با مزد باشى و اگر جزع كنى قضا بر تو برود و تو با بزه باشى . انس مالك گفت : مردى بود از جملهء صحابه كه هميشه پيش رسول بودى وى را پسرى بود متوفّى شد روزى چند به مسجد نمىآمد رسول گفت : وى را چه افتاده است كه به مسجد نمىآيد ؟ - گفتند : يا رسول اللّه وى را پسركى بود متوفّى شده است براى آن نمىآيد ، گفت : وى را بخوانيد چون بيامد رسول صلى اللّه عليه و آله وى را گفت : اى فلان بهشت را هشت در است و دوزخ را هفت در ، راضى نباشى كه بهر در بهشت كه فراشوى وى را بينى ايستاده ميگويد : پدر « 2 » من بىتو در بهشت نخواهم رفتن ، آن مرد خوشحال

--> ( 1 ) - در بعضى نسخ : « بر آويختندى » . ( 2 ) - در نسخهء قديمى : « كه پدرا » .