أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
89
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
و روايتى ديگر آنست كه آتش برافروخت و گفت : همه بياريد و درين آتش اندازيد و او چون از پر جبرئيل شير خورده بود در آن وقت كه كودكان را در غارها مىنهادند و جبرئيل ايشان را از پر خود شير مىداد او جبرئيل را ديد بر اسبى نشسته كه هر كجا كه اسب « 1 » قدم بر نهادى سبز شدى او گفت : چون از قدم او زمين مرده زنده مىشود ممكن بود كه از خاك سم اين اسب چون بر مرده زنند زنده شود پارهء از آن خاك برداشت بروايت جرير طبرى « 2 » تا اين روز كه ايشان اين زيورها را بر آتش افكندند او نيز آن پارهء خاك « 3 » بر آتش افكند و گفت : « كن عجلا جسدا له خوار » در حال گوسالهء شد از زر و آواز گوساله كردن گرفت ايشان گفتند : اين چيست ؟ - گفت : « هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى فَنَسِيَ » و اين روايت پسنديده نيست درست آنست كه او زرگرى استاد بود آن زيورها بستد و از آن گوسالهء ساخت زرّين و بياورد آن را و بر گذرگاه باد نهاد و چنان ساخت كه باد در زير او در ميشد « 4 » و از دهن او بيرون مىآمد بانگ او بانگ گوساله را مانيدى « 5 » از آنجا كه مخارق « 6 » او چنان ساخته بود چون
--> ( 1 ) - در چند نسخه : « آن اسب » . ( 2 ) - كذا صريحا در نسخهء قديمى ليكن در نسخههاى دستخورده و تصرف شده : « محمد بن جرير طبرى » و اطلاق نام پدر بر پسر و حذف كلمهء « ابن » در آن زمان بسيار شايع بوده است چنان كه در كتاب بعض مثالب النواصب شيخ عبد الجليل رازى ( ص 269 و 732 ) و همچنين در تاريخ بيهقى ابو الحسن بيهقى ( ص 108 ) و كامل بهائى ( ص 366 و 482 چاپ هند ) و همچنين در موارد بيشمار از مجمل التواريخ بر محمد بن جرير طبرى « جرير طبرى » اطلاق شده است و از اين قبيل است اطلاق سعدى اسم « حسن ميمندى » را بر پسرش « احمد بن حسن ميمندى » ( در حكايت اول باب پنجم از گلستان ) و همچنين است ارادهء او در اين بيت ليكن نه در در گلستان . « ايكه نصيحتم كنى كز پى او دگر مرو * در نظر سبكتكين عيب اياز ميكنى » بديهى است كه اياز معاصر و طرف ميل سلطان محمود غزنوى بوده است نه پدرش سبكتكين ؛ و نظائر و شواهد اين مدعا بسيار است چنان كه ببعضى از آنها در كليد نقض اشاره كردهايم . ( 3 ) - در چند نسخه : « پارهء از آن خاك » . ( 4 ) - در چند نسخه : « كه باد به زير آن درميشدى » . ( 5 ) - در غالب نسخ : « ما نستى » . ( 6 ) - مخارق يعنى سوراخها و شكافها .