أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

48

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

نگاه كرد از ترس خداى گداخته شد آبى گشت لرزان آنگه فرمان داد تا از آن آب بخارى و دودى بر آمد و از آن دود يك آسمان بيافريد چنان كه گفت : « ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ » آنگه آن يك آسمان را بشكافت و هفت آسمان كرد آنگه فرمان داد تا آن آب پارهء زبد گشت و كف بر آورد به مقدار زمين مكّه ؛ از آن كف زمين مكّه بيافريد ، آنگه فرمان داد تا جملهء زمين از زير آن بدر آوردند ازينجا مكّه را « امّ القرى » خوانند كه اصل همهء زمين ازوست ، آنگه آن يك طبقه را بشكافت و هفت طبقه كرد ستبرى « 1 » هر زمينى پانصد ساله راه ؛ و از زمينى تا بزمينى پانصد ساله راه ، آنگه فرشته‌اى را بفرستاد از زير عرش تا زمين بر دوش و گردن گرفت و دستها بگسترد يكى بمشرق و يكى به مغرب رسيد قرار قدم نداشت خداى تعالى از بهشت گاوى فرستاد كه او را چهل هزار سرو « 2 » بود و چهل هزار دست و پاى ، آن فرشته پاى بر سنام آن گاو نهاد و قدمش نيك قرار نگرفت ياقوتى از فردوس اعلى فرو فرستاد و از « 3 » ميان سنام او تا گوش بفرمود نهادن تا پاى فرشته برو قرار گرفت و سروهاى « 4 » اين گاو باقطار زمين برآمده است تا به زير عرش ، و درهاى بينى « 5 » او در درياست در روز يك دم بزند و باز گيرد مدّ و جزر دريا از آن باشد ، قوائم گاو را جاى قرار نبود سنگى بيافريد چند هفت بار هفت آسمان و هفت زمين و قوائم گاو بر او قرار گرفت و آن سنگ آنست كه لقمان ميگويد پسر خود را : « يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ » سنگ را جاى قرار نبود ماهيى بيافريد و آن آنست كه قسم به او ياد كرد « ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ » و آن سنگ را بر پشت آن ماهى نهاد و جملهء تن وى خالى است و ماهى بر آبست و آب بر باد و باد بر قدرت بارى جلّت قدرته ؛ آنگه زمين مانند كشتى بر سر آب مىجنبيد خداى تعالى كوهها را بيافريد و ميخ زمين كرد چنان كه گفت : « وَ الْجِبالَ أَوْتاداً » و كوهى عظيم بيافريد محيط بگرد

--> ( 1 ) - - در عدهء از نسخ « سطبرى » . ( 2 ) - - در غالب نسخ و تفسير ابو الفتوح ( ج 1 چاپ اول ، ص 63 ) : « سر » . ( 3 ) - - در بعضى نسخ « و آن » . ( 4 ) - - در غالب نسخ و تفسير ابو الفتوح « سرهاى » و در بعضى نسخ « سر و پاى » . ( 5 ) - - در بعضى از نسخ « و بينى او » و در تفسير ابو الفتوح : « و بينى و دهان او » .