أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

455

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

آيت 73 و آيت 260 . در هيچيك از اين دو مورد عبارت قرآنى مانند عبارت منقول در متن نيست ولى احتمال مىرود عبارت متن نقل سهو آميزى از عبارت « كذلك يحيى الله الموتى » باشد كه جزء آيت 73 است . اگر چنين هم باشد باز عطف از اين موضع بر آيت 73 درست نمىآيد - و اللّه أعلم بالصّواب . ( 583 ) 24 / 21 « عزير » . « عزير » : در بارهء بررسى واژگانى نام ، نگر : واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد ، ص 315 . در تفسير شيخ ابو الفتوح رازى - طاب ثراه - ( چ شعرانى ، ج 6 ، ص 9 و 10 ) آمده است : « . . . عطية العوفى گفت از عبد اللّه عبّاس كه عزير از جمله أكابر و بزرگان بنى إسرائيل بود ، و بعضى گفتند پيغمبر بود . . . » . نيز نگر : قرآن شناخت ، ص 215 و 216 . ( 584 ) 24 / 21 « وهب » . « وهب » [ به زبر يكم و زبر يا سكون دوم ] : از ايرانيان زاده به يمن و در گذشته به سال 116 ه . ق . است . مورّخى است كه از كتب قديم بسيار خبر نقل كرده و آگاه به اسرائيليات بوده . از كتب اوست : قصص الأنبياء ( عليهم السّلام ) ، و : قصص الأخبار . وى از تابعان شمرده مىشود . ( نگر : لغتنامهء دهخدا ) ( 585 ) 24 / 21 « ارميا » . « ارميا » ( على نبيّنا و آله و عليه السّلام ) : يكى از پيامبران بنى إسرائيل . اين نام در برهان به زبر يكم و در منتهى الارب به زير يكم آمده . ( تفصيل را ، نگر : لغتنامهء دهخدا ) ( 586 ) 24 / 24 « سوار » . « سوار » : اين لفظ در پهلوى به ريخت « asbar » بوده است ( نگر : فرهنگ فارسى ، دكتر معين ) . بنا بر شواهدى ، در ادوارى از تاريخ فارسى درى ، « سوار » ، « suvar » تلفّظ مىگرديده ( نگر : لغتنامهء دهخدا ، ذيل سوار ) ؛ كسانى كه خواهان شاهدي ديگر ( : جز متن ما ) بر تلفّظ « سوار » به پيش يكم هستند بنگرند به : هداية المتعلّمين في الطّبّ ، ص 779 ؛ و : تفسير سورآبادى ، چاپ عكسى از روى نسخه‌اى كهن ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، ج 1 ، ص 135 . ظاهرا بتوان تلفّظ « أسوار » را در تازى ( نگر : القاموس المحيط ، ج 2 ، ص 77 ؛ و : ترتيب كتاب العين ، ج 2 ، ص 878 ) كه لفظي معرّب و اصالتا پارسى است ( نگر : لغتنامهء دهخدا ، ذيل « أسوار » ) ، با ريخت « سوار » بىپيوند ندانست . در پايان ، توجّه خوانندهء محترم را به نوشتهء ابو عبد اللّه كاتب خوارزمى جلب مىكنم : « اساورة : جمع « أسوار » يا « أسوار » است كه به معنى فارس يا سواركار است ، ولى ايرانيان تنها مرد دلاور و پهلوان نامى را « اسوار » مىگويند . » ( ترجمهء مفاتيح العلوم ، ص 111 ، فصل ششم : كلماتي كه در تاريخ ايرانيان بسيار به كار مىرود . ) ( 587 ) 24 / 25 « سلّه » . « سلّه » : زنبيلى كه چيزها در آن گذارند و هر سبد را نيز گويند عموما ، . . . ( برهان ) زنبيل و سبد و در متعارف سبد بزرگ پهن را گويند كه ميوهء بسيار خصوصا انگور در آن كنند و بر سر دارند . ( رشيدى ) . سبد بزرگ كه از چوب شاخه‌هاى درخت بافند و سازند و در آن ميوه كرده بكشند . . . . ( آنندراج ) .