أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ
283
دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )
شوذ ؛ يوسف را به بينند ؛ اين سخن گفتند كى « امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ » ؛ ازين جهت سخن ايشان مكر خواند كى اين دقيقه در ضمن آن بوذ . ( 564 ) « أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ » تدعوهنّ الى مأدبة اتّخذتها ، كس فرستاذ و ايشانرا بميهمانى خواند ، فدعت أربعين امرأة ، چهل زن دعوة كرد ؛ و گفتهاند : چهار زن بوذند كى بر سرّ وى واقف بوذند و آن را پنهان مىداشتند ، فافشين سرّها ، سرّ او فاش كردند ، و ذلك مكرهنّ . « وَ أَعْتَدَتْ » من العتيد و هو المعدّ لهنّ ، و بساخت براى ايشان « مُتَّكَأً » مجلسا ما يتّكئن 2136 عليه من الوسائد و النّمارق و فيه الطّعام و الشراب ، يعنى مجلسي برآء ايشان ترتيب كرد ؛ زيلوها و بالشهاى نيكو بگسترانيذ و طعام و شراب مرتّب داشت . حسن گويذ : « متكأ » اى طعاما ؛ و گفتهاند مراد از « متّكا » آن چيز بوذ كى بكارد بايذ بريذ چون ترنج و خربزه و موز ؛ و گفتهاند : رما ورد بوذ و آن رقاق بوذ كى گوشت در ميان آن نهاذه بوذند و چيزهاء ديگر ، كانّه يتّكأ عليه السكّين ، گويى كى كارد بر آن تكيه مىكنذ . « وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً » و هر يك را از ايشان كاردى بداذ . مبرّد گويذ : در آن روزگار رسم آن بوذ كى هرچ خوردندى بكارد و ملعقه خوردندى چنانك ( 565 ) فعل عجم است و عرب چيزها چنان طبخ كنند كى حاجت بكارد نبوذ . « وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ » زليخا گفت : يوسف 2137 ! بيرون آي . يوسف بر آن زنان بيرون آمذ . عكرمه گويذ : فضيلت يوسف بر مردم در حسن چون فضيلت ماه شب چهارده بوذ بر ساير ستارگان . « فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ » چون بزرگترين زنان او را بديذ ، و گفتهاند : واله گردانيذ امر او ايشانرا . مجاهد گويذ : حضن ، ايشانرا حيض رسيذ ؛ و « ها » در « أكبرنه » عايد است با مصدر ، اى اكبرن اكبارا ؛ و گفتهاند : المرأة إذا اشتدّت غلمتها حاضت ؛ و گفتهاند : آمنين من حسنه كما يمنين من الجماع ، يعنى چون يوسف را - عليه السّلم - بديذند از غلبهء حسن او منى از ايشان جذا شذ چنانك در حالت جماع از ايشان جذا مىشذ . « وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ » دستها بكارد ببريدند ؛ و گفتهاند : كارد بر طعام نهاذند تا ببرند دستهاى خوذ ببريدند . قتادة گويذ : دستهاى خود ببريدند و بينداختند ؛ و اين غلو و مبالغه است ؛ و اين چنانست كى چون كسى خوذ را بخراشد يا جراحتى بر خوذ كنذ گويند : قطعت ، ببريذ ( 566 ) . وهب گويذ : هفت كسى در آن مجلس از زنان چهلگانه از غلبه