أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

137

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

خذاى - تعالى - رسول را از حال ايشان خبر داذ و آية نماز خوف منزل فرموذ . حسن گويذ : اين آيت در شأن طايفهء منزل شذ كى رسول را - عليه السّلم - از حج منع كردند ، پس قصد كردند كى رنجى بوى و اصحابش رسانند . خذاى - تعالى - رعبى در دل ايشان ظاهر گردانيذ ، از قتال رسول اعراض كردند . واقدى گويذ 1635 : خبر برسول خذا رسيذ كى دعثور بن الحرث لشكرى از بنى ثعلب و بنى محارب 1636 جمع كرد تا از هر طرفى غارتى كنند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - قصد ايشان كرد . چون ايشان از خروج رسول خبر يافتند بكوهها گريختند و رسول - عليه السّلم - ايشانرا در گريختن مىديذ ، بر اثر ايشان مىرفت . باران باريذن گرفت . رسول در موضعى خالي رفت و جامها و سلاح بر درخت انداخت . دعثور ناگاه بر رسول درآمذ و شمشير ( 285 ) با وى بوذ . رسول را گفت : من يمنعك عنّى ؟ ، كيست كى ترا از من منع كنذ ؟ رسول گفت : خذاى - تعالى . پس جبرئيل شمشير از دست وى بينداخت . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - شمشير برگرفت ، پس دعثور را گفت : من يمنعك منّى ؟ ، كى مانع باشذ ترا از من ؟ گفت : هيچكس ، پس گفت : اشهد ان لا إله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسوله ، پس نزد قوم رفت و ايشانرا بإسلام دعوت كرد . جابر گويذ : مردى به خدمت رسول آمذ و شمشير او در حجر 1637 وى بوذ . گفت : اى محمّد ! به اين شمشير نگر . رسول گفت : مىنگرم . پس شمشير رسول برگرفت و از نيام بيرون آورد و مىجنبانيذ و قصد رسول - عليه السّلم - ميكرد ، پس گفت : اى محمّد ! ا تخافنى ؟ قال : لا ، يعنى : از من مىترسى ؟ گفت : نه . ديگر بار مكرّر كرد . گفت : اى محمّد ! از من نمىترسى ، و في يدي السّيف ؟ و در دست من شمشير است ؟ قال : يمنعني اللّه منك ، خذاى - تعالى - مرا از تو منع كنذ ، ثمّ غمد السّيف و ردّه الى رسول اللّه ، يعنى : پس شمشير باز غلاف نهاذ 1638 و بدست رسول داذ . خذاى - تعالى - ( 1 + 285 ) اين آيت فرستاذ . مجاهد و عبد اللّه كثير و عكرمه و كلبى و ابن يسار گويند : دو مرد از اصحاب رسول - صلّى اللّه عليه و آله - دو مرد را از بنى سليم بكشتند و ميان بنى سليم و رسول موادعتى 1639 بوذ . قوم ايشان بيامذند و از رسول ديت خواستند . رسول - صلّى اللّه عليه و آله - با ابو بكر و عمر و عثمان و امير المؤمنين و طلحه و زبير و عبد الرّحمن عوف برخاست و بخانهء كعب اشرف و بنى النّضير رفت تا ازيشان مدد طلبذ در ديت ايشان . كعب گفت : اى أبا القسم ! چنين كنم