الراغب الأصفهاني ( مترجم : غلامرضا خسروى حسينى )
551
المفردات في غريب القرآن ( مفردات الفاظ قرآن با تفسير لغوى و ادبى قرآن ) ( فارسى )
( أَ كانَ لِلنَّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنا - 2 / يونس ) « 1 » . آگاهى و هشدارى است بر اينكه اينها همانند امر وحى را قبل از آن شناختهاند و مىدانند . و در آيات : ( بَلْ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ - 2 / ق ) ( وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ - 5 / رعد ) « 2 » . و آيه : ( كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً - 9 / كهف ) يعنى اين امر زياد شگفت انگيز نيست بلكه در امور الهى و خدايى چيزهايى هست كه عظيمتر و تعجّبآورتر از آن است ( اشاره آيه به داستان كهف و رقيم است كه مىگويد : مگر چنين پنداشتهاى كه از آيات ما فقط اصحاب كهف و رقيم بوده است ) . و آيه : ( قُرْآناً عَجَباً - 1 / جنّ ) يعنى نظيرش شناخته نشده است ، و همچنين سبب آن ، واژه - عجب - گاهى به صورت استعاره در معنى مونق - يعنى چيزى پسنديده و خوشايند است . گفته مىشود - أَعْجَبَنِي كذا : مرا خوش آمد و به شگفت آورد ، در آيات
--> ( 1 ) آيا براى مردم شگفت آور است كه به مردى از ايشان وحى كرديم كه مردم را از پايان و فرجام بديهاشان بيم ده و به آنها كه ايمان آوردهاند بشارت و نويد ده كه در پيشگاه پروردگارشان پيشداشت و سابقهء صدقى خواهند داشت . ( 2 ) اشاره به پديدهاى عبرت انگيز و شگفت آور در روند طبيعت است كه به حكم و فرمان « اللّه » تمام گياهان و درختان از آب و خاك مىرويند و هر گياهى و هر ميوهاى طعمى و هر گلى بويى و هر سبزهاى طراوتى ديگر دارد خداوند مىگويد : مگر نمىبينيد از يك مادّه و يك اصل خوراكيهاى متنوّع و رنگارنگ بدست مىآوريد چرا تعقّل نمىكنيد ( إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ - يَعْقِلُونَ ) زيرا دريافت چنان واقعيّتهايى ديگر انديشه و فكر و عمل نمىخواهد بلكه امرى معقول و محسوس است ، سپس مىگويد : در حقايق جهان و طبيعت براى آنها كه پيرو عقلند عبرتها و نشانههاست ( وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذا كُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ - 5 / رعد ) يعنى : اگر تو در شگفت هستى سخن اينان تعجّب انگيز است كه مىگويند اگر خاك شويم خلق جديدى خواهيم داشت ، اينان كسانى هستند كه در اثر كفر ورزيدنشان در گردن زنجيرهاى اسارت غرور و استكبار و الحاد دارند زيرا اگر اندكى تعقّل كنند مىبينند كه چگونه هر سال درختان و گياهان و گلها و ميوههاى رنگارنگ چون اصل وجود حياتشان در خاك باقى است مجدّدا زنده مىشوند و انسان هم در اثر باقى بودن روح او مجددا به هيئتى كه خدا مىخواهد زنده مىشود ، به گفتهء مولوى : هر نفس نو مىشود دنيا و ما * بى خبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوى نو نو مىرسد * مستمرّى مىنمايد در جسد پس ترا هل لحظه مرگ و رجعتى است * مصطفى فرمود دنيا ساعتى است .