احمد بن محمد ميبدى

73

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

73 - وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ . و آنها را پيشوايان كرديم كه امر ما را رهبرى كنند و به آنان كارهاى نيك كردن و نماز بر پا داشتن و زكات دادن پيغام داديم ، و همگى ما را پرستنده بودند . 74 - وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقِينَ . و ما به لوط راستى و باريك‌دانى و دانش داديم و او را از شهرى كه در آن عمل زشت مىكردند رهائى داديم ، كه ايشان گروهى بدكار و فاسق بودند . 75 - وَ أَدْخَلْناهُ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ . و او را در رحمت و بخشايش خود درآورديم كه او از نيكان و شايستگان بود . 76 - وَ نُوحاً إِذْ نادى مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ . ياد كن ( اى محمّد ) نوح را كه از پيش ما را خواند ، پس ما اجابت كرديم و او را و كسان او را از اندوه بزرگ رهانيديم . 77 - وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ . ما نوح را از ستم كسانى كه نشانيهاى ما را دروغ پنداشتند يارى كرديم ، آنان مردم شرير و بدى بودند ، پس ما همه آنها را غرق كرديم . تفسير ادبى و عرفانى سوره 21 آيه 51 51 - وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ . آيه . خداوندان معرفت به زبان اشارت گفته‌اند : چون ابراهيم در وجود آمد ، در بدايت نشو او ، چشمه‌هاى دانش در سينهء او گشادند ، و نور هدايت در صباوت ، تحفهء وى گردانيدند ! كمر كرامت بر ميان او بستند كه مقرّبان آسمانها انگشت حيرت به دهان گرفتند و گفتند بار الها ، از الطاف كرم و انواع تخصيص كه از جناب جبروت روى به خليل نهاده ما در شگفتيم ! ندا آمد كه اى مقرّبان عالم بالا ، نمرود خاكسار خواست كه ملك خلّت خليل برهم شكند و او را بسوزاند و سپاه عصمت وى را منهزم كند ، آتش افروخت و جز جان و دل خود در آن كباب نكرد ! و جز قاعدهء دولت خويش خراب نكرد ، آن ساعت كه خليل را به آتش انداختند ! آتش بر او گلستان شد و در ميان گلهاى بوستان و شكوفه‌ها تكيه زد ! نمرود از بالاى كوشك آن را مىديد ! نوشته‌اند دخترى از ان نمرود بر بام كوشك آمد تا سوختن ابراهيم را نظاره كند ، خليل را ديد كه در ميان آتش با آن تنعّم آسوده نشسته ! دختر روى سوى آسمان كرد و گفت اى خداى خليل ، نظر لطفى كه به خليل خود كرده‌اى ، يك نظر لطف هم در كار من بيچاره كن ! و نعمت خويش بر من تمام كن ، آنگاه وقت آن دختر بر ديدار خليل خوش گشت و درد عشق دين ناگاه از جان وى سر برزد و در خاك حسرت مىغلتيد ، حاشيه‌نشينها چون اين بديدند نمرود را خبر كردند و گفتند دختر تو ديوانه شده و در خاك مىغلتد ! و فرياد مىزند و جامه بر خود پاره مىكند ! پدر چون او را بديد ، دختر صورت خود را از او پوشانيد و گفت : اى پدر ، سر تو جنابت كفر دارد و اين ديدهء من از مشاهدهء خليل خدا طهارت يافته نبايد كه با نگاه ديگران آلوده شود ! پدر پرسيد خليل خدا كيست ؟ گفت : ابراهيم ! نمرود گفت ما آتش افروختيم تا ابراهيم را بسوزانيم و ندانستيم كه جان و دل خويش را در آن كباب مىكنيم ! پدر گفت اگر جز من خدائى ديگر گيرى ، تو را هلاك سازم ، گفت : خداى من آنست كه مرا آفريده ، خواهى اين مشت خاك را بكش و خواهى بگذار ! او مرغى است تا به كدام آشيانه برآيد ! لطيفه : اى جوانمرد : كسى كه در حرم عنايت ازلى شد ، هرگز غوغاى محنت ابدى گرد دولت سرمدى او نگردد ! دختر همان نظاره مىكرد كه پدر مىكرد ! دختر را سبب هدايت شد و پدر را شقاوت افزود !