احمد بن محمد ميبدى

648

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

سورهء - 111 - تبّت - 5 - آيه - مكى - جزو 30 تفسير لفظى [ آيات 1 الى آخر ] بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام خداوند بخشندهء مهربان . 1 - تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ . زيان‌كار بادا دو دست بولهب و زيان‌كار باد خود او « 1 » - * - 2 - ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ . او را بىنياز نكند و به كار نايد مال او و نه آنچه فرادست آورد و آنچه كه زاد ! - * - 3 - سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ . او را خواهند سوزانيد به آتش زبانه‌دار - * - 4 - وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ . و زن او هيزم‌كش و آتش‌افروز مردمان است ( به سبب سخن‌چينى ) - * - 5 - فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ . در گردن او ريسمانى سخت تافته شده است ! تفسير ادبى و عرفانى سوره 111 آيه 0 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ، بنام او كه جز او پادشاهى در جهان نيست ، و بنام او كه معبود حقيقى جز او در جهان نيست ، ساجدان را مسجود و قاصدان را مقصود ، پيش از وجودى موجود ! خداوندى به فضل معروف و به لطف موصوف ، يكى بىطاعت مقبول ، و روزگارش مسعود ! و ديگرى بىجنايت مردود و از درگاه مطرود ! نه آنجا ميل است ( حيف ) و نه اينجا جود ، حكمى است مبرم و قضائى است معهود ! سوره 111 آيه 1 1 - تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ . آيه . بو لهب از ازل بهرهء او داغ حرمان آمد ! تو گوئى بو لهب ازآن‌رو شقى گشت كه به محمّد كافر آمد ؟ نه ! حقيقت نه اين است بلكه تو كفر در شقاوت دان نه شقاوت در كفر ! و اسلام در سعادت دان نه سعادت در اسلام ! اين كارى است رفته و بوده و در ازل پرداخته ! پير طريقت گفت : آه از حكمى كه پيش از من بر من رفته ! فغان از گفتارى كه خودرائى گفته ! ندانم كه شاد زيم يا آشفته ؟ از آن ترسانم كه آن قادر در ازل چه گفته ؟ ! سگ اصحاب كهف رنگ كفر داشت و جامهء بلعم باعورا تراز دين داشت ! ليكن سعادت و شقاوت ازلى هر دو در كمين بود ، لاجرم چون دولت روى نمود ، پوست آن سگ را از روى صورت بر بلعم پوشانيدند فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ شد و مرقّع بلعم را به آن سگ پوشيدند كه گفتند رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ ! « 2 » سوره 111 آيه 4 4 - وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ . آيه . زن بو لهب كه از يك چشم نابينا بود كارش نمّامى و سخن‌چينى و نقل حديث دروغ بود و خار و خاشاك از بيابان جمع مىكرد و شبها در راه پيغمبر و ياران او مىريخت كه پاهايشان را مجروح كند و عربها چنين كس را هيزم‌كش گويند و در فارسى مثلى مشهور است كه به اين‌گونه كسان گويند : هيزم برمنه ، يعنى برمياغال ( خار راه مردم مباش ) .

--> ( 1 ) - شأن نزول اين آيت اين است كه روزى رسول خدا عشيره و خانواده خود را دعوت كرد و غذائى بداد ، آنگاه گفت : من اگر چيزى بگويم باور مىكنيد ؟ گفتند : ما از تو دروغ نشنيديم ، آنگاه فرمود : اى فرزندان عبد مناف و عبد المطلب بسوى من آئيد و دعوت مرا بپذيريد كه پادشاهى دنيا و عزّت آخرت در آنست ، ناگهان بو لهب عموى پيغمبر كه از همه بيشتر ناسزا مىگفت و بدزبانى سخت به او مىكرد برخاست و گفت تب بر تو باد ! براى اين امر ما را خواسته بودى ؟ اگر اين سخن برادرزادهء من راست باشد من همهء مال خود را براى حمايت خود خرج مىكنم ! ! پس از آن اين آيه نازل شد ( 2 ) - داستان سگ در سورهء كهف و داستان بلعم در سورهء منافقين به تفصيل ذكر شده است به آنجا رجوع شود .