احمد بن محمد ميبدى

602

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

جهودى شود و از راه دور و دراز رسيده باشد ، آن جهود روا ندارد كه او را رد كند ! پس چه گوئى كه هفتصد هزار نفر دل به باديه برده ، راه دراز پيش گرفته ، با هر خضرى روبرو شده ، از جان شيرين گذشته ! به عرفات ايستاده ، سر و پاى برهنه ، روى بر خاك نهاده ، كفن آخرت پوشيده ، لبّيك زنان و تكبيرگويان ، به در خانه پادشاه جهان و جهانيان آمده‌اند و خداوند داد آنها را بدهد و رحمت و مغفرت به پيش باز آنان فرستد ، به جلال و عزّت خداوند سوگند كه اگر خاك كفش كمترين حاج اگر فردا به دوزخ اندازند ، هزاران كس كه سزاوار كيفر باشند به طفيل آن خاك به سعادت و نعمت بهشت رسند ! سوره 85 آيه 4 4 - قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ . آيه . كشته باد ياران اخدود كه مؤمنان را در عذاب آتش مىسوختند اگر ظاهرا آنها را مىسوزانيدند لكن خود به آتش دوزخ مىسوزند . اين آيه در مقام سوگند است يعنى كشته و نفريده باد اصحاب اخدود ! لطيفه : گفته‌اند عذاب حريق در دنيا است ، زيرا آن آتش كه از بهر مؤمنان ساخته بودند تا آنان را بدان بسوزانند ، آتش بالا گرفت و همهء خودشان را كه بر آن از بلندى تماشا مىكردند بسوخت ! داستان اصحاب اخدود : از رسول خدا نقل كرده‌اند : كه در روزگار پيشين پادشاهى بت‌پرست و جادوپرور بود ، در كشور او مرد جادوگرى بود استاد و بس ماهر ! چون پير شد كس نزد پادشاه فرستاد كه من پير گشتم و روزگار من به آخر رسيده ، مرا غلامى فرست تا او را جادو بياموزم و بجاى من نشيند و كار جادو در كشور تو روان دارد ! پادشاه بفرمود تا كودكى تازه‌جوان و عاقل نزد او فرستادند ، آن كودك پيوسته بر آن جادوگر رفتى و از او جادوگرى آموختى ، برحسب اتفاق در رهگذر خانهء جادوگر ، راهبى خداپرست را يافت و مدتى با آن راهب بنشست و راه خداشناسى و ايمان از او مىآموخت و از آن ساحر راه سحر و جادو مىآموخت ! تا روزى جانور درّنده‌اى به شهر پديد آمد كه مردم را از آن گزند مىرسيد ، و راه را بر مردم مىبست ! كودك پيش خود گفت امروز روزى است كه من بايد به تحقيق برسانم كه راهب فاضل‌تر و حق‌دارتر است يا ساحر ؟ چون به نزديك آن جانور رسيد سنگى برداشت و سر سوى آسمان كرد و گفت خدايا ، خداوندا ، اگر كار راهب نزد تو بهتر و شايسته‌تر از كار ساحر است اين حيوان را بكش تا مردم در رفاه باشند ، اين را بگفت و سنگ را بسوى جانور پرتاب كرد و او را بكشت ! و مردم از وى ايمن گشتند و راه بر ايشان گشوده شد ! آنگاه جوان نزد راهب رفت و داستان را باز گفت ، راهب بسيار شاد شد و گفت : اى پسر من ، تو امروز از من به فضل و علم برترى ! و تو را از اين قوم بلا و محنت رسد ، نگر كه هنگام بلا مردم را بر من دلالت نكنى و مرا به بلا نيفكنى ! پس از آن كار جوان بالا گرفت و به جائى رسيد كه بيمارى مردم كور و پيس را درمان مىكرد و چون كار او در ميان مردم شهرت يافت هر بيمارى كه پزشكان از درمان درد آن ناتوان بودند نزد او مىآمدند و درمان مىشدند ! و به دست او و به دعاى او شفا مىيافتند ! اتفاقا ، پادشاه را نديمى نابينا بود و با مال و هديه‌هاى بسيار نزد جوان آمد و گفت : اگر چشم مرا روشن سازى همه اين مالها تو را باشد ! جوان گفت : من نيازى به مال ندارم و شفاى تو هم به دست من نيست و به خواست