احمد بن محمد ميبدى

462

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

براى رسيدن عذاب مرا نشتابانند . ( وادار به شتاب نكنند ) . 60 - فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ يَوْمِهِمُ الَّذِي يُوعَدُونَ . پس هلاك و نفرين باد بر كسانى كه از ايمان به‌درستى و راستى روزى كه آنان را تهديد كرده و وعده داده‌اند كافر شدند . تفسير ادبى و عرفانى سوره 51 آيه 49 49 - وَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ . آيه . در ضمن اين آيت ، اثبات يگانگى و يكتائى خداوند است ، كه هرچه آفريد از كهنه و نو همه جفت و قرين يكدگر يا ضد و برابر هم آفريد ! چنان كه نر و ماده ، روز و شب ، آسمان و زمين ، دريا و خشكى ، آفتاب و ماه ، جنّ و انس ، گناه و پرستش ، خوش‌بختى و بدبختى ، رهبرى و گمراهى ، عزّت و ذلّت ، توانائى و ناتوانى ، دانائى و نادانى ، زندگى و مردگى ! همه را خداوند چنين آفريد ، جفت هم يا ضدّ هم آفريد تا به صفات آفريدگار نماند و تا يگانگى و يكتائى و دورىهاى او از داشتن جفت و از ضد آشكارا شود . و دانسته گردد كه عزّتش بىذلّت قدرتش بىعجز علمش بىجهل و حياتش بىموت و شاديش بىغم و بقايش بىفنا است . خداى يكتا و يگانه در ذات و صفات يكتا ، در سزاوارى و شايستگى از همه كس پاك و منزّه و از همه چيز جدا ، چو او كس نيست و او را مانند نيست و او بىانباز است و بىنياز درب منعش بسته و درب جودش باز است ( و از ) آمرزنده و ضعيف‌نواز است . نمايان‌كنندهء مهر خود به بنده‌نوازى و دوستدار بندگان با بىنيازى ! پس سزاوار بنده آنست كه در هر حال چه خستهء تير بلا و چه غرقهء لطف و عطا ، دست در كرم او زند و پناه به او برد و از مردم به او بگريزد ، كه فرمود : سوره 51 آيه 50 50 - فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ . آيه . فرار مقامى است از مقامهاى روندگان ، و منزلى است از منزلهاى دوستان ، كسى كه اين مقام او را درست شود ، نشانش آنست كه همه نفس خود غرامت بيند ، همه سخن خود شكايت بيند ، همه كرد خود جنايت بيند ، اميد از كردار خود ببرد و بر اخلاص خود تهمت نهد ! اگر دولتى در راه او آيد از فضل حق بيند نه از جهد و كوشش خويش ! كرامت اولياء حق : يكى از جوانان طريقت ( بو الحسين عبّادانى ) مورد محبّت درويشى بود ، روزى هر دو از رمله ( در خاك لبنان ) رفتند تا به كنار دريا رسيدند و بر كشتى سوار شدند ، درويشى در كنجى سر فروبرده و هنگام نماز برخاست و نماز گزارد ، باز سر به خرقهء ( مرقّع ) خود فروبرد ، و هيچ سخن نگفت . جوان‌مرد گفت : من فراپيش وى شدم گفتم : ما ياران توئيم اگر تو را چيزى بايد با ما بگوى ، گفت : من فردا هنگام نماز نيمروز از دنيا خواهم رفت و چون شما به كنار دريا رسيد درختستانى بينيد ! سازوبرگ مرگ من آنجا نهاده ! جهاز من بسازيد و مرا آنجا دفن كنيد ! و اين مرقّع ( خرقه ) من ضايع مكنيد ، و در راه شهر جبله ( در كشور لبنان ) جوانى نظيف و ظريف پيش آيد ، مرقّع را از شما بخواهد ، به او دهيد . ديگر روز درويش نماز پيش بگزارد و سر فروبرد ! چون فراز شديم از دنيا رفته بود ! و چنان كه گفته بود به آن درختستان رفتيم ، ديديم گورى كنده ! سازوبرگ مرگ همه آماده ! هر كارى بايد ساختيم و او را دفن كرديم و مرقّع برداشته رو به جبله رفتيم آن جوان كه نشان داده بود در راه آمد و گفت : آن وديعت بياوريد ! گفتيم : براى خدا با ما بگوى كه اين چه داستان است و آن مرد كه بود و تو كيستى ؟ گفت : درويشى بود ميراثى