احمد بن محمد ميبدى

401

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

آن دل كه تو سوختى تو را شكر كند * و آن خون كه تو ريختى به تو فخر كند زهرى كه به يادِ تو خورم نوش آيد * ديوانه تو را بيند باهوش آيد ! سوره 43 آيه 68 68 - يا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ . آيه . همان گونه كه خداوند در ازل گفت : بندگان من ( عبادى ) در ابد هم گويد : بندگان من ، شما آفريدهء منيد و من پروردگار شما . پس نترسيد و اندوهگين مباشيد و آنچه خواهيد از من بخواهيد . لطيفه : هركس تو را ديد بشناخت ، و هركه بشناخت بياويخت ، و هركه بياويخت بسوخت و سوخته را دگرباره نسوزند ، بلكه به اين ندا بنوازند كه : اى بندگان من مترسيد و دل‌تنگ مباشيد ! آن آيت خطاب به همه مؤمنان است . اما خطاب به نزديكان و خاصان آنست كه فرمود : اى بندگان من ، آيا مشتاق من هستيد و ديدار مرا دوست داريد ؟ اين عزيز حالتى است ! و بزرگ‌منزلتى ، كه قاصد به مقصود و طالب به مطلوب و محبّ به محبوب رسيده ! درخت وصل به بر آمده ، و رسول مقصود به در آمده ، و يار به شرط عشق درآمده ! يار هم آخر به شرطِ عشق درآيد * رنج من از عاشقيش هم به سر آيد ! سوره 43 آيه 71 71 - يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ . آيه . اين بهرهء عابدان و زاهدان است كه به يك‌باره خود را به طاعت و عبادت دادند ، و به حكم رياضت و مجاهدت بر وفق شرع روزگار به گرسنگى و تشنگى به سر آرند و لذت خوردنيها و چشيدنيهاى دنيا را به كار ندارند ، تا فردا در بهشت حور و غلمان پياله‌هاى زرين بر سر ايشان گردانند ! . . . فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ . آيه . اين آيت نصيب عارفان و بهرهء مشتاقان است كه تا بودند در آرزوى ديدار جمال حق بودند ، و با دلى تشنه و نفسى سوخته و جانى به عشق افروخته ، شمّه‌اى از عالم دوستى به آنها رسيده و آنان در آن شمّه سراسيمه و حيران گشته ، حيرتى كه درون پرده است نه برون ، چون حيرت برون پرده ، گمراهى است و حيرت درون پرده از آثار كمال الهى است ! بزرگان گفته‌اند : هركه از خلق به حق نتواند شد متحيّرى گمراه است ، و هركه از حق به خلق نتواند آمد متحيّر حضور درگاه است ! هرجا و هرچند كه رود ، جز به او بازنگردد ! پير طريقت گفت : روزگارى او را مىجستم خود را مىيافتم ! اكنون خود را مىجويم او را مىيابم ! اين آن تحيّر است كه جوان‌مردان آن را به دعا خواسته‌اند كه گويند : يا دليل المتحيّرين زدنى تحيّرا ، اى رهنماى حيرت‌زدگان ، حيرت مرا فزون كن . قومى خداى را بر بيم و طمع پرستند و ديدهء ايشان بر اين آمد كه جامها و پياله‌هاى زرّين بالاى سر آنها گردانند ! اينان مزدورانند ! دربند پاداش مانده ! و دل در غم بهشت بسته ! قومى ديگر ، خداى را به مهر و دوستى پرستند ، آنان عارفانند كه دل به مهر او داده و در آرزوى ديدار او سوخته‌اند ! نيز پير طريقت گفت : من چه دانستم كه آن‌كس كه بهشت او را رأس مال است مزدور است ! عارف كسى است كه در آرزوى يك لحظه وصال است ، من دانستم كه حيرت به وصال تو طريق است و تو را او بيشتر جويد