احمد بن محمد ميبدى
48
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
صادقان و سيرت سيرت پاكان ، امروز بر بساط خدمت با نور معرفت ، فردا بر بساط صحبت با سرور وصلت ، مىگويد : پاكشان كرديم و از بوتهء امتحان خالص بيرون آورديم كه به حضرت پاك جز عمل پاك و گفتار پاك نشايد و جز آن به كار نايد ، اخلاص تو آنگاه خالص باشد كه از ديدهء تو پاك باشد و بدانى كه آن اخلاص نه در دست تو است و نه به نيروى تو است بلكه رازى است خدائى و نهادى است الهى ، كس را بر آن آگاهى نه و ديگرى را در آن راه نيست كه خداوند خود فرموده : بندهاى برگزينم و به دوستى خود بپسندم و وديعت خود در سويداى دلش قرار دهم كه نه شيطان بدان راه يابد نه هواى نفس آن را تباه كند ! ذو النون گفت : كسى كه اين وديعت نزد وى نهادند نشان آنست كه مدح و ذم كسان پيش او به يك نرخ باشد آفرين و نفرين آنان را يكرنگ بيند نه از آن شاد شود و نه از اين غمگين ! رو كه دربند صفاتى ، عاشق خويشى هنوز * گر بر تو عز منبر خوشتر است از ذل دار ! اين چند كس را مخلص ( بفتح لام ) خوانند كه او را بدايت كار است وقتى مخلص ( بكسر لام ) باشد كه نهايت كار است و موسى را در قرآن مخلص ( بفتح ) خوانده ولى محمّد مخلص ( بكسر ) بود - زيرا ( خالص شده ) ، آن درگاه است كه به خلقت نبوّت سرفراز مىشود و ( خلوصدارنده ) ، آن درگاه است كه كار نبوّت بالا گرفته و نوازش پروردگار به او روى نهاده و اين حال كسى است كه از اوّل او را روش بود و از آن به كشش حق رسيد و فرق موسى و محمّد در همينجا است كه محمّد پيش از دور گل آدم ، پيغمبر بود ! پير طريقت شيخ انصارى گويد : محقّق وقتى به حق رسد كه سيل ربوبيّت دررسد و گرد بشريّت برخيزد ، حقيقت بيفزايد ، بهانه بكاهد ، نه كالبد ماند نه دل و نه جان ماند ، صافى رسته از آب و گل ، نه نور در خاك آميخته و نه خاك در نور ، خاك با خاك شود و نور با نور ، زبان در سر ذكر شود و ذكر در سر مذكور ! دل در سر مهر شود و مهر در سر نور ، جان در سر عيان شود و عيان از بيان دور ، اگر تو را اين روز آرزو است از خود برون آى چنان كه ما را از پوست ، به ترك خود گوى كه نسبت با خود نه نيكو است ! همانست كه اين جوانمرد گفت : نيست عشق لايزالى را در ان دل هيچ كار * گو هنوز اندر صفات خويش ماندست استوار ! هيچ كس را نامده از دوستان در راه عشق * بىزوال ملك صورت ، ملك معنى در كنار ! 114 - وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ . . . : از روى اشارت مىگويد : كيست ستمكارتر از آنكس كه وطن عبادت به شهوت خراب كند و ميهن معرفت را به علاقت و قيد تباه سازد و مأواى مشاهدت را به ملاحظات ديگران ضايع گرداند ! چه كه وطن عبادت ، نفس زاهدان است ، و ميهن معرفت ، دل عارفان ، و مأواى مشاهدت ، سر دوستان است ، آنكه نفس خويش را از شهوتها بازداشت وطن عبادت او آبادان شد و نامش در جريدهء زاهدان ثبت گرديد . ابراهيم ادهم را گويند چون به عزم خانهء خدا رفت در راه با همراه خود به مسجدى رسيدند درحالىكه گرسنه بودند و ادهم خرده چيزهائى داشت گفت آن را گرو گذارد و با آن نان و نمكى آماده سازد رفيق ادهم كه در پى اين كار رفت در راه غلامى را ديد كه افسار استرى پربار در دست داشت و پيش آمد و گفت من ابراهيم ادهم را مىخواهم و غلام پدر او هستم چون پدر او فوت شده و اين چيزها را براى او فرستادهاند رفيق ادهم او را به مسجد آورد ، غلام دست و پاى ادهم را بوسه داد و گفت : چهل هزار دينار ارث شما است و من كه بندهء شما هستم اين مال را آوردهام ، ابراهيم گفت :