احمد بن محمد ميبدى

560

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

128 - إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ . خداوند با كسانى است كه تقوى دارند و پرهيزكارند و با كسانى است كه نيكوكارى مىكنند . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 106 - مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ . آيه . كسى كه با صدق دل و عقد درست در توحيد ، به وقت ضرورت و حالت اكراه ، كلمهء كفر بر زبان آرد ، زيان ندارد و فسخ عهد دين نباشد . و از روى اشارت ، جوانمردان طريقت و محقّقان ارادت را رخصتى است اگر گاه‌گاه به حكم ضرورت بشريّت در تحصيل معلوم بكوشند و به اسباب بازنگرند و به‌اندازهء ضرورت در آن گام نهند ، نه در صحّت ارادتشان قدحى و نه در قصدشان فترتى است ، اين است سرّ اينكه پيغمبران مرسل با جلال و منزلت و كمال قربت ايشان ، از حظّ نفس دست برنداشتند . موسى كليم به مقام مكالمت و مناجات با حق رسيد و بر بساط انبساط نوازش ديد و در همان حال غذا خواست و خوردن را فراموش نكرد ! كه نيروى جسمانى او به جائى رسيده بود كه خواستن آن او را زيانى نكرد و در قصد او فترتى نياورد . مصطفى را بينى كه در بدايت كار همهء اشتغال او به حقّ بود و همه راز دل وى و انديشهء سينهء او با حقّ بود و آرام و آسايش وى به ذكر حقّ و از كمال شوق و مهر و محبّت او به حقّ ، او را پرواى خلق نبود و تاب هم‌نشينى را با ديگران نداشت و دل وى صحبت با مردم را اختيار نمىكرد . تا خداوند او را فرمان داد كه : اى محمّد ، كار آن دارد و قوّت آن بود كه در ظاهر با خلق باشى و سرّ خود همچنان در حضرت مشاهدت مىدارى ، نه آن مشاهدت كه بهرهء خلق را از خود بازدارد و نه مصاحبت خلق تو را از مشاهدت بگرداند . داود پيغمبر ، عزلت اختيار كردى و پيوسته در كوه و بيابان تنها طواف كردى و گوشه‌اى گرفتى ، از حضرت آفريدگار پيام رسيد كه : اى داود چرا تنها روى و تنها نشينى ؟ و خودش داناتر از او بود گفت : خداوندا در ياد تو و مهر تو ، خلق را دشمن مىدارم و با ايشان زيستن نتوانم ! خداوند فرمود : اى داود به سوى مردم بازگرد كه اگر يك بندهء گريزپا به جانب ما رهبرى كنى ، تو را در شمار مجاهدين راه حقّ آورم ! 110 - ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا . آيه ، حقيقت هجرت آن است كه از نهاد خود هجرت كنى ، و ترك مراد خويش گوئى ، قدم نيستى بر تارك صفات خود نهى ، تا مهر ازل پرده بردارد ، و عشق لم يزل جمال خويش بنمايد . چه نيكو گفت آن جوانمرد . نيست عشق لايزالى را دران دل هيچ كار * كو هنوز اندر صفات خويش ماندست استوار خداوند به مصطفى فرمود : اگر كسى به خودى خود آمد ، تو نه به خود آمدى ، كه تو را آوردم ! و اگر كسى براى خود آمد ، تو نه براى خود آمدى ، بلكه براى رحمت جهانيان آمدى . آدم هنوز در كتم عدم بود كه خداوند رقم دوستى را با ابراهيم كشيد و آتش شوق خود در نهاد او نهاد و جمال عشق لم يزل روى به او آورد ! و فرمود : ما رشد ابراهيم را از پيش از آدم داديم . اين بود كه چون به اين جهان آمد و چشم گشود ، در وقت صبوح عاشقان و هاىوهوى مستان و عربدهء بيدلان ، از سر خمار شراب نيستى به زبان بىخودى هرچه را نظاره كرد ، گفت : اين پروردگار من است ؟ چون خود را در جلال مشاهدت حقّ و جمال او مستهلك ديد و از بود خود و بود خلق بىخبر گشت لاجرم ، خداوند ، در نوازش وى افزود و او را يك امّت شمرد . 120 - إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً . آيه . ابراهيم گفت : خداوندا همه تو بودى و همه توئى ، پس خداوند تو خود امّتى و جمع همه توئى و بس ، آرى هركه با خدا باشد خدا با او است .