احمد بن محمد ميبدى

510

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

او گاهى گويد : خدايا ، تا ياد تو بنده را ياد است ، جان وى از همهء يادها به فرياد است ، و تا دل بنده به پيدائى تو شاد است ، شادى دو جهان نزد او ياد است . آن يكى كه در راه دين رونده ، و دربند ذكر خويش بمانده ، با وى همىگويند : ذكر نگهدار ، و نهى گوش‌دار . و اين يكى كه بر بساط قرب از مردم و اسباب دنيوى ربوده شده و به جذبهء الهى ويژه گشته ! او را مىگويند : كه ذكر را گوش‌دار . اين همچنان است كه گروهى در آرزوى بهشت باشند و بهشت خود در آرزوى آنها ، كه مصطفى فرمود : بهشت به چهار گروه اشتياق دارد : روزه‌داران رمضان خوانندگان قرآن ، نگاهدارندگان زبان ، سيركنندهء گرسنگان . لطيفه : مريد را ديده به اين روشن است كه شنيد ( فَاذْكُرُونِي ) يعنى مرا ياد كنيد . و مراد را اين نمودند كه : ( أَذْكُرْكُمْ ) يعنى شما را به ياد دارم ، مريد طالب ذكر است و ذكر طالب مراد ! مريد طالب وقت است و وقت طالب مراد ، مريد در طلب دل است و دل در طلب مراد ! دو عارف سرخسى كه هر دو پير و در عصر خويش بىنظير بودند . روزى هر دو يگانهء وقت ، در سماع بودند ، يكى مانند چرخ گردان ، بسيار بگرديد ، از دست خود رها شد ، آنگه به روى ديوار شد ! به رفيق عارف خود گفت : چرا نيائى كه در اين هواى آفرينش پروازى كنيم ؟ عارف كامل بر او بانگ زد كه نامردى مكن ، آفرينش ميدانى تنگ است و پرواز ما را نشايد - اين جمله اشارتى است به نقطهء جمع ، كسى را كه در دل آشنائى است و در جان روشنائى ، اين را داند و يابد ! در خبر است كه ايمان را هفتاد و اند باب است ، كمترين باب او آنست كه از نهاد تو همّتى سر برزند كه دنيا و عقبى را به پشت پاى از يك‌سو اندازى ، كه چون اين خاشاك از پيش پاى تو برداشتند ، آنگاه جمال ايمان بر دل تو تجلّى كند و آن همان است كه جوان‌مرد گفت : جمال حضرت قرآن ، نقاب آنگه براندازد * كه دار الملك ايمان را ، مجرّد بيند از غوغا ! 29 - الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ . آيه . مىگويد آن مؤمنان و آن جوان‌مردان كه داراى صفت ايمان و عمل صالح هستند ، خوشا عيشا كه عيش ايشان است ، امروز خوشى عيشى ( طوبى ) در دل ايشان است و فردا با نيكوئى و خوشى در پذيرائى ايشان ، امروز ذوق معرفت و انس محبّت بهرهء ايشان است ، و فردا سماع و شراب و ديدار ، حاصل ايشان ، طوباى ايشان وقت است و بهشت ايشان نقد ، و راحت ايشان در درد است . اى جوان‌مرد : هفت كشور آراسته به طلعت خداوند ، درد است ! و ملك هشت بهشت يك شاخ ( از درخت درد است ! اگر يك ذرّه از آن درد و اندوه كه در دل عارفان است ، بر كلّ كائنات آشكارا گردد ، همهء اهل آفرينش از نشاط آن ذرّه عين طرب شوند ! و خارستان همه بوستان گردد ، زنّارها بر كمر عشق دين شود و هرگه كه طلعت خويش نمايد ، آن ساعت باشد كه عارفان در وجد باشند ! داستان راهب و جنيد : آورده‌اند كه شاه طريقت ( شيخ جنيد ) با جمعى مشايخ قصد زيارت طور كردند ، چون به مناجات موسى رسيدند جنيد را وقت خوش گشت و در وجد آمد ، جماعت از روى موافقت به تواجد درآمدند . راهبى آنجا در غارى نشسته ، چون ايشان را بر آن صفت بديد ، زار بگريست و از درد دل و سوز جگر بناليد ، آواز برآورد كه اى امّت محمّد ، پرسشى دارم مرا پاسخ گوئيد ، جنيد پيش آن راهب رفت ، از او پرسيد : اى شيخ ، تواجد شما بر عموم باشد يا بر خصوص ؟ جنيد گفت : بر خصوص ! گفت : چون مرد مقهور گشت به چه نيّت بر پاى خيزد ؟ گفت نشانى از حقّ به دلهاى آنان رسد و برپاىخيزند ، نبينى كه جمعى نشسته باشند ، چون مهترى آيد همه برپاىخيزند و سر فرود آرند و به فروتنى درآيند ، ما را از حقّ نشانى آيد و در آن نشان پيمانى بود ! و وجد ما از آن است ! گفتا : چه باشد كه ايشان را از آن وجد واستاند ؟