احمد بن محمد ميبدى

455

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

60 - وَ أُتْبِعُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَلا إِنَّ عاداً كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلا بُعْداً لِعادٍ قَوْمِ هُودٍ . و آنان در اين جهان و در روز رستاخيز لعنت را در پى بردند ! آگاه باشيد كه قوم عاد به خداى خود كافر شدند ، آگاه باشيد دورى و لعنت باد بر عاد قوم هود . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 49 - تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ . آيه . اشارت است به جلال قدر مصطفى و كمال عزّ او ، لطف ايزدى است كه گوهر فطرت محمّد را جلوه مىكند و مىگويد : ما قصّهء پيشينيان و آئين رفتگان و سرگذشت جهانيان از قوم نوح و عاد و ثمود و امثال آنها همه بر تو كشف كرديم و مشكلهاى غيبى و نكته‌هاى علمى خلق را به زبان تو بيان نموديم ، و از آن دو قصد داشتيم يكى اجلال قدر تو خواستيم و ديگرى كمال امانت و ديانت تو را با خلق نموديم ، تا جهانيان بدانند كه مفتى عالم جبروت توئى ! و محل كشف اسرار ازل و ابد توئى ، آن اسرار كه با تو بگفتيم و آن انوار كه به دل تو راه داديم به كس نداديم . اى محمّد ما جان تو را از خزينهء قدس بيرون آورديم و در صورتى شيرين و پيكرى نگارين بيرون داديم ، تا به زبان خوش واجبات شرع ما را با بندگان شرح دهى و قصّهء عالميان و سرگذشت ايشان از مبدا كائنات تا مقطع حادثات بر ايشان خوانى ، تا به بركت رسالت تو ، خلقى را از تاريكى بيگانگى به روشنائى آشنائى رسانيم . معنى و مقصود دوم ما از بيان اين سرگذشتها آنست كه ما خواستيم به بيان اين داستانها ، آرامى در دل تو آريم و در آن سكون افزائيم تا بدانى كه برادران تو يعنى آن پيغمبران كه درگذشتند ، از قوم خويش چه رنجها كشيدند و به عاقبت يارى ما چون ديدند ! سنّت ما با تو همان است كه صبر كن كه عاقبت با صابران و پرهيزكاران است ، هيچ منال و اندوه مدار ، كه هر آن گل كه در اينجا خار در دست تو بيش نشاند ، در قيامت بوى خوش به دماغ تو خوش‌تر رساند . پيرى را پرسيدند تقوى چيست ؟ گفت : تقوى آنست كه چون با تو حديث دوزخ گويند آتشى در نهاد خود برافروزى چنان كه دود خوف بر ظاهر تو بنمايد ، و چون حديث بهشت گويند نشاطى گرد جان تو برآيد چنان كه از شادى گونه‌هاى تو سرخ‌رنگ شود ، و چون خواهى متّقى بر كمال باشى ، به دل بدان ، و به تن درآى و به زبان بگوى ، و آنچه گوئى از مايهء علم و سرمايهء خرد گوى ، كه هرچه نه آن باشد بر شكل سنگ آسيا باشد كه عمرى مىگردد و يك سر سوزن فراتر نشود . بو هريره گفت : روزى رسول خدا نماز بامداد كرد و گفت : هم‌اكنون مردى از در مسجد درآيد كه منظور حق است و نظر مهر ربوبيّت در دل او پيوسته بر دوام است ! بو هريره برخاست به در شد و بازآمد ! سيّد گفت : اى ابا هريره زحمت مكش كه آن نه توئى ، تو خود مىآئى ، و او را مىآرند ، تو خود مىخواهى و او را مىخواهند ، خواهنده هرگز چنين خواسته نبود و رونده هرگز ربوده نبود ! رونده مزدور است و ربوده مهمان ! مزد مزدور درخور مزدور ، و پذيرائى مهمان درخور ميزبان . در ساعت ، سياهكى از در درآمد جامهء كهنه پوشيده و از بس رياضت كشيده و مجاهدت كرده ، پوست روى او خشك گشته و از بيدارى و بىخوابى شب ، تن وى نزار شده و چون خيالى گشته ! اين است زبان حال او : زين‌گونه كه عشق را نهادى بنيان * اى بس كه چو من بباد برخواهى داد بو هريره پرسيد : اى رسول خدا ، اين جوان‌مرد كيست ؟ گفت : آرى اين است غلام مغيره نام او هلال ،