احمد بن محمد ميبدى
448
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
بدانكه چند تنى ازين مهجوران شنيدن آن نمىخواهند ! آنان را بگذار ، اى محمّد مراد ايشان مجوى و دل در آنان مبند ، كه ما آنها را در ازل برانديم و داغ حرمان و خذلان بر ايشان نهاديم . اى سيّد آنان تو را دشمن و بد خواهند ، اگر سخنى به طعن گويند دل خويش به تنگ ميار و اگر ايمان نيارند غم مخور ، ايشان خبيثاند و خداى جز پاكان را به خود راه ندهد . هركه نه آن ما است گر به ظاهر عين طهارت است او را پليد دان ، و هركه آن ما است اگرچه عين نجاست است او را پاك شمر ! نهبينى سگ اصحاب كهف بر وفاى دين قدمى برداشت ما او را به طهارت برداشتيم و در دنيا با آن جوانمردان بداشتيم و از آفات نگه داشتم ، در دنيا با ايشان و در نماز با ايشان و در بهشت با ايشان است ! پس بندهء مؤمن كه هفتاد سال بر بساط اسلام بوده و ذوق ايمان چشيده و قدم بر قدم رسول نهاده ، خداوند عالم او را پاك خوانده و مهر خود در دل وى نهاده ، كجا روا دارد كه در قيامت او را نوميد كند ؟ ما را نه بران چو سائلان از در خويش * بنگر صنما كه عاشقم يا درويش 15 - مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها . آيه . كسى كه خواهان متاع دنيا و زرق و برق آن باشد به او خواهيم داد ، لكن بايد مزهء تلخى حنظل پس از خوردن عسل بچشد و نداند كه هركس از ما دنيا خواهد از وى دريغ نيست لكن در آخرت درماند ! و آن دنيا هم با او نماند . در آثار بيارند كه هركس روى در دنيا داشت پشت بر خداى دارد و پشت بر خداى داشتن آنست كه پيوسته به انديشهء دنيا خسبد و بر انديشهء دنيا خيزد ، و اوقات وى بدان مشغول بود و آن بيچاره نداند كه اين جهان خانهء غرور است و بساط يهود شرور ، جاى بازيچهء ناداران ، و سبب فريب آنان . دنيادار به سان مسافرى باشد در كشتى نشسته و دنيا زاد او است ، اگر زاد افزون از آن گير در كشتى غرق شود و باعث هلاك او گردد . آوردهاند كه ذو القرنين : ( ظاهرا كورش كبير ) در بلاد مغرب به كشورى رسيد كه زنى بر آن حكومت داشت ذو القرنين تسليم كشور او را خواست ، زن حاضر نشد ! و او را عار آمد كه با زنى جنگ كند . زن گفت : تو را مهمانى كنم چون از آن فراغت يافتى ملك به تو تسليم كنم . ذو القرنين پذيرفت ، چون به خوان آمد ، ديد همه كاسههاى زرّين نهاده و بجاى خوراك ، مرواريد و جواهر در آنها ريخته ، پرسيد چه خورم ؟ آن زن گفت : چون بهرهء تو از دنيا يك نان بيش نباشد اين ملك روى زمين كجا برى ؟ پس بدان جز دوتا نان كه نصيب تو در دنيا است باقى و بال و نكال است ! 17 - أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ . آيه . يكى از عارفان بزرگوار گويد : حيات دنيا ديگر است و زينت دنيا ديگر ، زينت دنيا حبّ شهوات و حيات دنيا كراهت مرگ و بيم از آن است ، هركه دنيا دوست دارد از خدا خبر ندارد و هركه چنين است هرگز آرزوى مرگ نكند و زندگانى همين داند كه زندگى دنيا است ، شهوتى بر كمال و غفلتى بىنهايت ! و از حيات طيّب كه زندگانى دوستان است از آن بىخبر ! و اين حيات غافلان است كه در تاريكىاند و حيات عارفان در روشنائى آشنائى بر نور دين و روح يقين است كه به راه توفيق رفته و به مقصد تحقيق رسيده ، دلهاشان از تفريد و تجريد عمارت يافته . اين بيّنه به زبان اهل اشارت ، تخم درد عشق است كه در عهد ازل در دلهاى دوستان خود ريخت ، نهاد ايشان خاكى خوش بود كه در زمان آفرينش آدم از نوع پاك آن برآمده و قابل قبول تخم عشق آمده ، پس آفتاب الوهيت بر آن تافت تا پرورشى تمام يافت ، گل انس بشكافت و نسيم سعادت وزيدن گرفت ، محل نظر الهيّت شد ، او شبها خفته و خداى همواره او را نگهبان . اگر از جادهء حقيقت يكبار ميلى كند يا در هواى بشريّت پروازى نمايد از عالم غيب و جهان لا ريب ندا آيد كه : بسوى خدا بازگرد ! و زبان حال چنين باشد :