احمد بن محمد ميبدى

416

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

رهى را سود همىبخشد و زيان خود مىپذيرد ، اين است نيكوكارى و كريمى اين است مهربانى و لطيفى . در تورات موسى خداوند مىفرمايد : بهشت بهشت من است ، مال مال من است ، پس شما بهشت مرا به مال من بخريد ! اگر سود برديد براى خود شما ، و اگر زيان كرديد به عهدهء من ! اى فرزندان آدم من شما را نيافريدم كه از شما سود برم ! شما را آفريدم كه از من سود بريد . لطيفه : خداوند در ازل پيش از وجود بنده ، بنده را خريد خود بايع بود و خود مشترى ، خود فروخت و خود خريد ، در شرع اسلام روا نيست كه فروشنده و خريدار يكى باشد مگر پدر ( ولىّ ) كه از فرط محبّت و شفقت او را روا است . پس چه گوئى در خدا كه رأفت و رحمت وى در بنده پيش از پدر است ، چه مهربانى او بىكران است و مهر وى افزون از آن است چون آن معاملت در حقّ پدر روا است ، در حقّ خالق جهان و آفرينندهء مهربان اولىتر و تمام‌تر . معاملهء خداوند : آنگاه خداوند مىدانست كه بندهء او بدخوى و بدعهد و بىوفا است و هنگام بلوغ بدان معاملت اعتراض كند ! راه اعتراض را بر او بست ، بدين معنى كه نفسى پرعيب و پرآفت خريد به بهشتى پر از ناز و نعمت ! نفسى كه محل شهوتها و بلاها است ، به بهشتى كه قرب حق را مراتب و درجات است ! و در معاملات شرعى ، جائى كه ثمن بر مبيع بيفزايد ، راه اعتراض بر آن بسته شود ، وانگهى خداوند نفس خريد و قلب نخريد ، از بهر آنكه قلب دل است و دل وقف بر محبّت و مهر حق است و در وقف خريدوفروش روا نباشد ! نيز شرط مبايعت تسليم است و آنچه تسليم وى ممكن نيست مانند مرغ در هوا و ماهى در دريا معاملت آن روا نيست چون تسليم آن آسان نباشد . حال دل بنده همين است و تسليم آن ممكن نيست كه مصطفى فرمود : دل آدمى ميان دو انگشت از انگشتان خداوند است . چنان كه گفته‌اند : نفس دربان دل است كه بجاى چاكر رعيت‌وار در خدمت ايستاده ولى دل در محل شهود است و محمول ربوبيّت ، سلطان‌وار همى ملكت راند . پس چون نفس كه چاكر است قيمت او بهشت آمد ! چه گوئى دل را با آن همه قربت ، ارزش وى چه باشد ؟ مگر جوار حضرت عزّت و دوام مشاهدت و رؤيت ! پير طريقت گفت : گوهرى ميان راه بر خاك افتاده ، جهان از ارزش آن ناآگاه ! صاحب دولتى به سر آن رسيد ناگاه بىطبل و كلاه ، پادشاهى جاويد يافت ! از ارزش آن گوهر بر راه چيزى نگاشت ، نور گوهر كسى را تابان است كه آن را عنايت معلوم است . درخت مهر كسى كاشت و سراى دوستى آراست كه چندين لطف داشت ! روز خريدارى عيب مىديد و گفت كه روا است ! الهى ، اين همه شادى از تو بهرهء ما است ، چون تو مولائى كه راست ؟ و چون تو دوست كجا است ؟ و به آن صفت كه از خود گوئى ، جز اين نه روا است ! و خود مىگوئى كه اين خود نشان است و آئين فردا است ، اين پيغام است و خلعت برجا است ، با اين وصف صبر را چه روى و آرام را چه جا است ؟ روزى كه سر از پرده برون خواهى كرد * دانم كه زمانه را زبون خواهى كرد گر زيب و جمال از اين فزون خواهى كرد * يا رب چه جگرها است كه خون خواهى كرد . . . فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ . آيه . اين باز تشريف ديگر و تخصيص ديگر است مىگويد : شاد شويد بندگان من ، نبازيد در معاملتى كه كرديد با من ، رامش كنيد بنام من ، بياسائيد به نشان من ، كسى كه بيعى كند همه شادى او به بهاى مبيع بود هرچند كه ثمن نيكوتر و افزون‌تر باشد شادى وى بيشتر ! خداوند نفرمود به بهائى كه يافتيد شادى كنيد ، بلكه فرمود : به معاملتى كه با من كرديد شادى كنيد ، چه غم دارد آنكه وى را دارد ؟ كرا شايد آنكه قرب وى را نشايد !